روان‌شناسی کودکشیوه‌ی زندگی

آیا پدر و مادر بین فرزندان فرق می‌گذارند؟

آیا پدر و مادر بین فرزندان فرق می‌گذارند؟

آیا احساس می‌کنید پدر و مادر میان فرزندانشان فرق می‌گذارند؟ آیا از پدر و مادرتان شنیده‌اید که پدر و مادر بین فرزندان فرق نمی‌گذارند و همه را به یک چشم می‌بینند؟ یکی از چالش‌هایی که درون خانواده‌ها دیده می‌شود فرق گذاشتن میان فرزندان است. برخی بر این باورند که پدر و مادر میان فرزندان فرق نمی‌گذارند و برخی می‌گویند رفتار پدر و مادران چیز دیگری می‌گوید.

آیا پدر و مادر میان فرزندان فرق می‌گذارند؟

این پرسش بارها و بارها از من پرسیده شده است. در پاسخ به این پرسش باید بگویم بله پدر و مادر بین فرزندان فرق می‌گذارند اما فرق گذاشتن به این معنا نیست که فرزندی به دیگران فرزندان برتری داشته باشد. یکی از ویژگی‌های انسان‌ها این است که بر پایه‌ی رفتاری که می‌بینند واکنشی در پاسخ به آن رفتار از خود بروز می‌‌دهند. پدر و مادر نیز بر پایه‌ی رفتارهایی که فرزندانشان انجام می‌دهند واکنش نشان می‌دهند. می‌توانیم بگوییم پاسخ پدر و مادر به رفتار کودکان گونه‌ای از بازخورد است. رفتار فرزندان در یک خانواده، همسان و همانند نیست پس بازخوردهایی که هر کدام از فرزندان دریافت می‌کنند نیز متفاوتند. فرزندان بازخوردها را دلیلی بر فرق گذاشتن می‌دانند و این رفتار از دید آن‌ها ناپسند است. می‌توانیم بگوییم فرق گذاشتن میان فرزندان چیزی اجتناب ناپذیر است اما به یاد بسپاریم که فرق گذاشتن به معنای تبعیض میان فرزندان نیست. فرق گذاشتن می‌تواند باعث پیشرفت کودکان نیز شود کودکان با گذر زمان می‌آموزند که اگر رفتارشان خوب و بر پایه‌ی هنجارهای خانواده و جامعه باشد بازخورد بهتری دریافت خواهند کرد. سرانجام کودک با مفاهیمی چون قانون، هنجار و مسئولیت‌پذیری به خوبی آشنا خواهد شد.

تبعیض میان کودکان

هنگامی که رفتار پدر و مادر با فرزندانشان نابرابرانه و سوگیرانه باشد تبعیض میان کودکان رخ می‌دهد. تبعیض میان کودکان هنگامی پدید می‌آید که پدر و مادر از توانمندی‌ها و شایستگی‌های فرزند یا فرزندانشان در برابر فرزند دیگر چشم‌پوشی کنند و به احساسات او اهمیت ندهند. برخی از پدر و مادران دچار تبعیض جنسی هستند. ممکن است پدر و مادری به دخترشان بیش از پسر اهمیت دهند. خواسته‌های دخترشان را برآورده کنند و به نیازها و احساسات پسرشان بی‌توجه یا کم‌توجه باشند یا فرزند آخرشان (ته تغاری) را عاشقانه دوست داشته باشند و به دیگر فرزندان بی‌مهری کنند. این گونه از رفتارها تبعیض‌آمیز شناخته می‌شود. رفتار تبعیض‌آمیز بر خلاف آن‌‌چه درباره‌ی فرق گذاشتن گفته شد پیامدهای ناگوار و بدی به دنبال خواهد داشت.

فرق گذاشتن میان فرزندان

پیامدهای تبعیض میان فرزندان توسط پدر و مادر

تبعیض بین فرزندان حس حقارت و حسادت را در فرزندانی که توجه کم‌تری دریافت می‌کنند پدید می‌آورد. آن‌ها به این باور می‌رسند که پدر و مادرشان آن‌ها را دوست ندارند و خود را سربار خانواده می‌پندارند. در این هنگام احساس بیزاری و نفرت نسبت به فرزند نورچشمی و نیز پدر و مادر پدید می‌آید. فرزندان در راستای اعتراض به رفتار پدر و مادرشان دست به رفتار پرخاشگرانه و لجبازی می‌زنند به گفته‌های پدر و مادر خود گوش نمی‌کنند. کشمکش و درگیری فیزیکی میان فرزندانی که دچار تبعیض هستند بیش‌تر رخ می‌دهد و واکنش پدر و مادر به این کشمکش‌ها کودکان را دچار گوشه‌گیری و افسردگی می‌کند. با گذر زمان این حس در فرد پدید می‌آید که او توانایی انجام کاری ندارد کودکانی که رفتار تبعیض آمیز را تجربه می‌کنند بیش از کودکان دیگر از نداشتن اعتماد به نفس رنج می‌برند. تبعیض جنسیتی نیز می‌تواند زمینه‌ساز دلزدگی از جنسیت شود و فرد را به این سو بکشاند که در آینده جنسیت خود را تغییر دهد یا رفتاری مانند جنس مخالف از خود بروز دهد. رفتارهای تبعیض‌آمیز با پایان کودکی فراموش نخواهند شد و تاثیر آن در بزرگسالی نیز همراه فرد خواهد بود و می‌تواند زمینه‌ساز پدید آمدن اختلال روانی در فرد شود.

چند پیشنهاد برای جلوگیری از احساس تبعیض

کودکان روحیه بسیار حساس و شکننده‌ای دارند و ممکن است کوچک‌ترین رفتارهای پدر و مادر از دید آن‌ها تبعیض‌آمیز باشد این وظیفه‌ی پدر و مادر است که رفتار درست و سنجیده‌ای با فرزندانشان داشته باشند تا از بروز چنین احساساتی جلوگیری کنند. هرگز کودکانتان را با هم مقایسه نکنید هر انسانی توانمندی‌ها و شایستگی‌هایی ویژه‌ی خود دارد پس نمی‌توانیم بگوییم که فرزندان در یک خانواده باید رفتار و توانایی‌هایی همسان با یک‌دیگر داشته باشند. برخی از کودکان بهانه‌جو هستند و به نادرستی گمان می‌کنند که پدر و مادرشان با آن‌ها رفتار تبعیض‌آمیز دارند. اگر دارای چنین کودکی هستید پیشنهاد می‌کنم از روان‌شناس کودک برای حل این مشکل کمک بگیرید.

۸۵ نظر

  1. سلام من دختر دوم هستم(فرزند اخر) پدر و مادرم همیشه بین من و خواهرم فرق میگذارند مخصوصا مادرم هر روز برای خواهرم لباس میخرن خواهرم را بیشتر از من دوست دارن بیشتر به او اهمیت میدن هر غذایی که اون دوست داشته باشه درست میکنن من هم هر روز گریه میکنم چه کنم

  2. پدر و مادر من هم بین من و داداش دوقلوم فرق میزان
    من شبیه مامانم هستم و همه ی فامیل هایمان میگویند به مامانم من مو هام بور و سفیده
    مامانم هم از این موضوع خیلی خوشحال ولی اصلاً این خوشحالی رو نشون نمیده
    همیشه پدرو مادرم داداشم رو توی سر من میکوبند و میگن تو باید مثل داداشت باشی
    من همیشه سعی میکنم کمک به پدر و مادرم بکنم
    اون موقعی که مامانم عمل جراحی کرد بابام که می‌رفت سر کار داداشم هم می‌رفت کوچه بازی و با دوستاش میگشت
    من و مامانم تنها توی خونه بودیم و من کل کار های خونه رو میکردم واصلا هم نمی زاشتم مامانم از جاش بلند بشه
    همش هم به بابام احترام میزارم و هرکاری که می‌گفت انجام میدم
    ولی بابام خیلی سعی می‌کنه از من فاصله بگیره
    هرجایی که می‌ره داداشم رو با خودش می‌بره همیشه از هر کاری که میکنم عیب میگیره
    مامانم میگه تو خیلی تنبلی و هیچ کاری تویه خونه نمیکنی ولی من خیلی سعی میکنم کمک به مامانم بکنم
    هیچ وقت هم منتی از این کمک ها نزاشتم چون معتقدم این وظیفه هر فرزندیه
    ولی واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم پدر مادرم بین من و داداشم فرق میزان
    والدینم اصلا به علاقه های من توجهی نمی‌کنند و در تلاش این هستند که علاقه و کارهای من میل سلقه شون باشه
    ولی داداشم رو آزاد میزارند و در هر کاری تشویقش میکنن
    یادمه که علاقه شدیدی به زبان روسی داشتم ولی پدرو مادرم چند روز بهم گفتن که روسی نخون آخر عاقبت خوبی ندارد
    ولی داداشم توی هر کلاسی که دوست داشت ثبت نامش کردند
    وقتی نوبت انتخاب رشته شد من رشته انسانی رو برداشتم و بهترین مدرسه شهرمون قبول شدم که از بین دویست نفر داوطلب نفر بیستم شدم و فقط اون مدرسه هفتاد نفر می‌گرفت
    ولی داداشم رشته تجربی برداشت و مامان بابام اون رو مدرسه خصوصی گذاشتنش
    هرروز بابام و مامانم به داداشم میگن تو دکتر میشی تو خیلی با هوشی ولی به من میگن اگه معلم بشی خیلی خوبه
    هیچ وقت بخواطره این موفقیت من را تشویق نکردند
    بار ها فکر کردم مشکل از منه ولی هرچی فکر کردم نتونستم بدونم مشکلم کجاست
    پدرو مادرم اون قدر بین ما فرق گذاشتن که حتی دوستانمان هم به من گفتن پدرو مادرت تو رو دوست ندارن
    خیلی به نقاشی علاقه داشتم ولی به دلیل اینکه کسی از من حمایتی نمی‌کرد مجبور شدم خودم با پول توی جیبی هام تنها برم و کلاس نقاشی ثبت نام کنم
    یادمه همون ماهی که میخواستم کلاس ثبت نام کنم به مامان و بابام گفتم و اون ها گفتن نه ما تو را ثبت نام نمی‌کنیم چون وضع مالی مون فعلا خوب نیست ولی همون ماه برای داداشم یه هارد کامپیوتر خریدند
    هارد کامپیوتر داداشم پول یه سال کلاس نقاشی من بود
    چند بار سعی کردم به خانوادم بگم که چرا اینطوریه
    ولی اون ها گفتند تو چرت و پرت میگی و سادیسم داری
    چقدر سر این موضوع غصه خوردم و گریه کردم
    چند بار آرزو کردم بمیرم تا خانواده ام قدر من رو بدونند

    1. باهم همدردیم .
      پدرمن داداشم که هیچ بچه های فامیلو هم میگه مثل اونا باش تا یک کار اشتباه کوچیک میکنم دیگه شروع میشه. ی بار حواسم پرت شد کلاه خورد به گلدون خداروشکرنشکست ،مامانم گفت خاک تو سرت! حتی وقتی میخورم زمین مامانم جایی که قصه بخوره میکوبه تو سرم میگه حواستو باید جمع میکردی من چیکار کنم!!!!!

  3. هرکی میگه پدر و مادرا تبعیض قائل نمیشن حرف مفت میزنه و اینم درست نیست ک رفتار والدین بازخورد رفتار بچه هاست.از بچگیم از برادرم بهتر بودم.چه از لحاظ درسی و چه از هر لحاظ دیگری .ولی این تبعیض وحشتناکی همیشه توی زندگیم بهم ضربه زده و با این ک پسرم حتی گاهی اشکمو دراورده.برادرم حتی کارهایی میکنه ک توی خونواده ما ابروریزی به حساب میاد ولی بعدش با محبت بیشتر ازش پذیرایی میشه و من از وقتی یادم میاد پدرم باهام صحبت نکرده مگه این ک سوالی پیش بیاد یا کاری داشته باشه.از لحاظ مالی فرقی بینمون نمیزارن اما کمبود محبت خیلی وحشتناک تره.کم کم احساس میکنم دارم از خونوادم متنفر میشم.الانم سعی میکنم فقط یه ثانیه کمتر ببینمشون

    1. من فرزند آخر هستم از وقتی بابام مرده مامانم به من نگاه نمیکنه زیاد با من خوب نیست فقط به من فهش میده و به خواهرم اهمیت میده خاصره براش ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰خرج کنه براش ولی به من ۱۰۰۰۰تومن هم نمیده ولی وقتی بابام بود منو خیلی میدید ولی الان نه الان جای خالی احساس میکنم من خودم پسر هستم

  4. سلام
    منم اصلا قبول ندارم که رفتار والدین بازخورد رفتار بچه‌هاست، من یه دختر ۳۵ ساله‌ام، یه برادربزرگتر دارم، همیشه توجه‌ها به اون بوده با ابنکه نه درس میخوند نه کاری برای خانواده میکرد تا جایی که یادمه فقط دردسر بود، دانشگاه را زورکی تموم کرد، مامانم به بابام گفت سربازیشو بخره، خرید. گفت واسه کسب و کار بهش پول بده، داد ولی اون همه پول و به باد داد، حتی یه آشغال نمیبرد‌ دم در بزاره اما همیشه از منی که همه جور سرویسی میدادم که دوستم داشته باشن. عزیزتر بود، حتی لحن صحبت کردن مامانم با داداشم با من فرق داره با اون با عزیزم و جان حرف میزنه با من نه، یادمه ۱۰ سالم بود امتحان ریاضی داشتم داداشم و بابام داشتن باهام تمرین میکردن منم اصن از ریاضی خوشم نمیومد نمیفهمیدم بابام میزد توی سرم میگفت خنگی مگه نمیفهمی بیشعور😢منم گریه میکردم میگفت امشب حق نداری بخوابی تا یاد نگرفتی، یهو دست راستم شروع کرد به پریدن به طور ناخوداگاه، بابام میگفت این اداها چیه در میاری محکم دستمو میگرفت که بنویسم. بعد از اون دو سال بعد سر امتحان ریاضی تشنج کردم سال ۷۹ بود که گفتن صرع داری و همش به خاطر استرسه همیشه نوار مغز و ام ار ای م مثه یه ادم سالم نرمال بود تا اینکه بعد از ۲۰ سال دارو خوردن رفتم پیش یه دکتر و این قضیه پرش دستمو گفتم، اون هم گفت اون تشنج بوده😔تا الان که ۳۵ سالمه دارو میخورم و رفتار تبعیض امیز خانواده‌ام باعث شد زندگیم به فنا بره، هر کسی هم که میفهمه تشنج میکنم از ازدواج با من منصرف میشه، هر وقت به مامانم اینا میگم چرا فرق میزارید میگه پدرومادر همه بچه‌هاشونو به یک اندازه دوست دارن، همش دروغه محضه. اونا همیشه بهم عذاب وجدان دادن که نباید دل پدر و مادر و شکوند وگرنه خدا سر ادم میاره من سوالم از خدا اینه، اگه پدرومادری چنین کاری با بچه هاشون که مثلا هدیه خدا هستند چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟گاهی از برادرم بدم میاد با اینکه ازدواج هم کرده هر روز صبح خونه ما میاد و مامانم انگار هر وقتم نمیاد مدام در روز زنگ میزنه، همیشه برای اون خرج میکردن اما به من که میرسید پول نداشتن منم همیشه از جیب بابام دزدکی پول برمیداشتم. هر چند که بعدش میفهمیدن، بعضی وقتا دوست داشتم وقتی انکار میکنن که فرق میزارن سرمو بکوبم به دیوار اما همیشه تیکه میندازم بهشون، من ی ادمی پر از حسرت دوست داشتنم توی همه رابطه‌هام دنبال کسی بودم که بهم محبت کنه همیشه هم رابطه هام بهم میخورد، به مامانم ی روز گفتم شما فقط برای بیماریم نگرانید نه برای من، همیشه خرج بیماریم کردین تا خرج حال خوبم، هیچ وقت دلیل این همه تبعیض را نفهمیدم فقط میدونم که گاهی اصلا دلم نمیخواد ببینمشون دلم میخواد از پیششون برم، همیشه داداشم زیرابمو پیششون میزد که خودشو عزیزتر کنه، ازشون بدم میاد حتی از عروسمون، چون داداشمو دوست ندارم، اونم مثه خودش موزیه، اما مامانم اونم میپرسته،هییییی چی بگم که دردم زیاده، میگن، پر درد پرگوئه، راست میگن….از همه اینا بگذریم من خودم روانشناسم و بارها توی کارم از این‌چیزا دیدم خودمم قربانی چنین چیزی بودم.
    اگه پدر یا‌مادری اینجا هست که اینارو میخونه بهش میخوام بگم: تو رو به خدایی که میپرستید بین بچه‌هاتون تبعیض قائل نشید اونا یه روزی بزرگ میشن سکوتشونو میشکنن، سرتون تلافی میکنن یا حتی ممکنه دست به خودکشی بزنن، اونا اعتماد به نفسشونو از دست میدن و نه تنها از خودشون بدشون میاد از شما و خواهر یا برادرشونم متنفر میشن، نکنید نکنید لطفااااااااا، بچه هم به گردن والدینش حق داره، دنیا خیلی گرده…. در آخر اینکه، روانشناس و همکار محترمی که میگی رفتار والدین به بازخورد رفتار بچه بستگی داره دلم میخواد بدونم از کدوم دانشگاه مدرک روانشناسی گرفتی و کدوم کتابارو خوندی که چنین حرف بی اساسی را زدی در این مورد؟؟؟؟؟؟؟

  5. من از بچگی این احساس رو میکردم که بین من و خواهر و برادرم فرق بزارن.. یعنی چون درس نخوندیم و نتونستیم بخونیم نباید کاری واسمون انجام بدن الان داداشم همچی داره ولی من باید رو پای خودم وایسم. من فقط ارزو میکنم این پدر مادر هرچه زودتر بمیرن یا منو بکشن که حس میکنم اضافیم اصن

  6. من یه خواهر دارم که همیشه مادرم اون رو بیشتر دوست داره بیشتر بهش اهمیت میده همیشه دفاع اونو میکنه تو هر مسئله ای همه تقصیر هارو میندازه گردن من همیشه پشت اونه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم بعضی موقها این فکر به سرم میزنه که زود باید ازدواج کنم برم بعضی موقها فکر میکنم اضافیم باید چیکار کنم اخه 😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔

  7. بله پدر و مادر ها ناخواسته تبعیض میکنند ، اونها وقتی میخوان از بچه های ضعیفشون حمایت کنن زیاد بهشون اهمیت میدن شاید چون میدونن همینجوریشم ازشون حرف شنوی ندارن اقلا به خاطر مادیات یا چیزای دیگه یه خورده حرف شنوی داشته باشن ، من خودم آدم مغروریم و راستش کار اشتباه سعی میکنم انجام ندم و آسیب نزنم ولی خواهر چاپلوس و به درد نخوری دارم که هم خیلی خرجش میکنن هم خیلی دوسش دارن و محبت میکنن، لجم میگیره و من که نمیدونستم حسادت چیه واقعا، تو خونه ای که همه مثل پادشاه هر چیزی بخوان براشون مهیاس من شبیه گداها میمونم، خیلی وقتا حس میکنم اصلا بچشون نیستم من و از تو جوب پیدا کردن ،الان شبیه آدمای حسود و عقده ایم و هیچ حسی به پدر و مادرم یا دردونشون ندارم ، خیلی وقته هیچ کمکی هم دیگه نمیکنم ، اصلا هم اهمیت نمیدم بهشون ،صرفا سعی میکنم اونم خیلی زیاد که حداقل بی احترامی نکنم همین و فکر میکنم من تنها کسیم که میتونم به خودم کمک کنم ،خیلی وقتا میگم ای کاش سالهای قبل میشناختمشون و انقدر روشون حساب باز نمیکردم، از هر نوع ارتباطی که باهاشون داشتم واقعا پشیمونم ، میخوام کتاب والدین سمی رو بهشون هدیه بدم که انقدر خوب نقششون رو ایفا کردن 😂🤦🏻‍♀️

  8. سلام من مطمینم مامانم اصلا منو دوست نداره رفتاری که برا بقیه خواهرام داره برا من نداره تازه اگه یوقتم حرفی بزنم تهش چندتا فحش ابدار نصیبم میکنه بعضی وقتافکر میکنم مادر ناتنی هستش همیشه ت خونه تنهام میزاره میره بیرون با دختراش برا کارا خونه خدمتکار مهمونیاشم منو میخواد در غیر این صورت نمیگه توام هستی ت این خونه هیچوقت ذوق هیچ موفقیت و پیشرفتی که ت زندگی داشتمو نمیکنه همیشه یه کاری میکنه اشکم در بیاد همیشه هم میگه ت حسود خواهراتی از بچگی تا الان هر چی فکر میکنم میبینم هیچوقت نشده یه کاری کرده باشه برام امشبم از اون شباس که حالمو گرفته نمیدونم براچی اصلا منو ت خونه نگه داشته میزاشتم بچه بودم سر راه یا ت سطل اشغال .ادم سگ بشه ولی دختریه همچین مادرا نشه

    1. بله دقیقا. من در رشته ریاضی مشعول به تحصیلم مامانم منو آزمون نمی نویسه ولی پارسال آجیم که رشتش تجربی بود رو نوشت. جالب اینجاست که آجیم آزمون ها رو نمی داد و اونهایی رو هم که میداد گند میزد. آخرشم پشت کنکور تجربی شد. و الانم میگه به نقاشی علاقه داره و مامانم کلی براش خرج کرده. علی رعم اینکه دانشگاه صنعتی اصفهان رو خیلی دوست دارم ولی ای کاش یه دانشگاه خارج شهر نسبتا خوب قبول شم که از شرشون راحت بشم.

    2. سلام من فرزند اول هستم یک برادر و یک خواهر دارم مادرم همیشه به برادرم اهمیت میده و همیشه با من دعوا می‌کنه اگه چیزی بهش بگم میگه تو حسودی میکنید به برادرت و تو بدجنس هستی در حقش برادرم پسر بی تربیتی هست ولی مامان من همش میگه قربونت برم همیشه برای برادرم وسیله میخره و میگه برا شما ها این چیزا نیاز نیست اینقدر اعصابم با این چیزا خورد شد که یک شب به خاطر یک اتفاق مثل همین که گفتم ولی یکم بدتر بود که من رو بردن بیمارستان و متاسفانه من بیمار شدم و هنوز هم بیماری رو دارم بعضی اوقات فک میکنم مادرم و برادر من ناتنی هستن خیلی در حق من ظلم شده ناراحتم دو با. دست به خودکشی زدم یک بار از هوش رفتم دو بار بالا اوردم دیگه خسته هستم همیشه به خواهرم میگه قربونت برم به داداشم میگه تو
      تنها امیدنیک ولی من رو برا خدمتکاری میخواد کسی رو داشتم که باحاش درد و دل کنم خالم بود ولی کم کم مامانم بهش دروغ های شاخ دار گفت و الان کسی رو ندارم بابام هم برادرم و خواهرم رو بیشتر دوست داره دیگه نمی‌دونم چیکار کنم خسته شدم همیشه به مامانم میگم تو اون دوتا رو بیشتر دوست داری ولی ولی وقتی که این رو میگم میگه نه اینطور نیست ولی کامل که صورتش معلومه که داره از من چیزی را پنهان می کنه
      ناراحتم
      بیمارم خستم برا داداشم همیشه حیوان خانگی میگیرن ولی برا من و خواهرم نه
      اگه بچه ها بخواهید بدونید این که حتی خواهر من رو هم دوست ندارن ولی چون خواهرم یکم بلده جیغ بکشه را به خاطر کارهایی که انجام میدن واسه همین احساس محبت دروغ بهش میکنن بهم بگید چیکار کنم

  9. من هم میگم پدر و مادرها بین بچه اشون فرق میذارن من خودم این موضوع رو خیلی درک نمیکردم چون آدمی بودم که همه چیز و بروز میدادم و همیشه هرچیزی که دوست داشتم و پیش میومدرو برای پدرو مادرم تعریف میکردم و همیشه سعی میکردم که خوشحالشون کنم هرجوری که شده ،ولی چاپلوس و وابسته نبودم ، الان ها خواهرام و برادرم میگن مامان وبابا همیشه تو رو دوست داشتن ،همیشه به تو اهمیت میدادن یک چیزهایی رو تعریف میکنن که قلبم به درد میاد، خواهرم که ازمن بزرگ تره حتی سراین مساله ازمن متنفرشده ، و هرچی میشه متلک میندازه که آره خب خوبه تو بودی ، به تو همیشه اهمیت دادن تو همیشه دیده میشدی تو همیشه خشگله و خوبه وبا عُرضه بودی همش میگه من اصلا دیده نمیشدم این حرف ها داغونم کرده ، حس عذاب وجدان دارم هیچ وقت دلم نمیخواسته که از خواهرها برادرهاپ بهترباشم ،این حس رو هم حتی نداشتم وهیچ وقت نخواستم این رو به پدرومادرم القا کنم ، اما الان جوری شده که نسبت به همه ی رفتارام ،تصمیماتم ،کارام و…احساس عذاب وجدان دارم ،حس میکنم بدهکارم به خواهربرادرهام ، ولی این ومیدونم همیشه ی همیشه من سعی میکردم مستقل باشم وروی پای خودم باشم ، اما میدونم که خیلی شکل مادرم هستم شاید به همین خاطر بوده که مادرم با من ارتباط بهتری داشته ، خلاصه که ازوقتی این حس هارو ازسمت خواهربرادرهام گرفتم توی گلوم یک بغضیه ، من که دوست نداشتم هیچ وقت این اتفاقا بیفته من نیت بدی نداشتم ، اصلا کی باورمیکنه یک آدم ازکودکی بخواد این حس و به دیگران بده که برتره و ازقصد اونهارو بخواد اذیت کنه ،حتی الان جوری شده که کم تر با پدرومادرم حرف میزنم و سعی میکنم تو دید نباشم و الان همش سرهرچیزی عذاب وجدان دارم فکرمیکنم همه چی تقصیرمن بوده ، همش به خانواده خدمات میدم ،جوری شدم که میخوام چیزی رو درست کنم اما میدونم درست نمیشه ،به من بیشتر توجه شده این وخودمم قبول دارم اما کاش نمیشد کاش الان خواهربرادرهام من ودوست داشتن کاش بهم متلک نمینداختن و بهم عذاب وجدان نمیدادن ،الان اگه کسی بهم بگه توی فلان چیز خوبی ،نسبت به خودم حالت تهوع میگیرم

    1. عزیزم اصلا خودتو ناراحت نکن اگه کسی هم مقصر باشه اون تو و خواهر و برادرت نیستین بلکه مادرته شاید هم مادرت همتون رو هم اندازه دوست داشته باشه ولی با رفتارش خواهر و برادت یه برداشت دیگه ای کردن
      جوری که خواهر برادرت نفهمن به مامانت این قضیه رو حتما توضیح بده

  10. منم قبل از اینکه پدر مادرم یک برادر جدید برایم بیارن وضع خوبی داشتم ولی نه خیلی خوب الان که داداش جدیدم اومده همه چیزرو از من گرفته نه توجه دارم نه گوشی دارم نه پولی بهم میدن نه چیزی واسم میخرن نه لباس دارم که بپوشم ولی اون همه چی داره حقیقتش فکر میکنم منو از پرورشگاه گرفتن چون بچه دار نمیشدن الان هم بچه دار شدن منو نمیخوان

  11. پدر مادر منم همیشه فرق میزاشتن و الآنم فرق میزارن بچه بزرگتر چون با یه عالمه دعا و نظر و نیاز به دنیا اومده نورچشمیشونه و می پرستنش و من حق هیچ اعتراضی ندارم حتی هنوزم ک هنوزه ما بزرگم شدیم نمیتونم بهش بگم تو چون پدرمادرم دعوام میکنن و مثل کوه پشتشن، بچه کوچیکم که ترتغالی و عزیز دردونشونه منم نباید حتی بهش بگم بالا چشمت ابرو
    ولی من این وسط موندم و دارم له میشم ، همه محبت ها برای بچه بزرگ و کوچیکه
    به من هیچ محبتی ندارن ، آرزومه از این خونه برم
    مادرم چپ میره راست میره بهم میگه اینجا خونه تو نیست من براشون اضافی ام
    اگه عکس های بچگیم نبود و قیافم شبیهشون نبود مطمئن بودم ک منو از پرورشگاه آوردن
    ذره ای ب من محبت ندارن ازم متنفرن

    1. منم فرزند وسطی هستم
      و دقیقا همین مشکلو دارم مخصوصا با برادر کوچیکم وقتی بچه بودم به دنیا اومد و همه توجه ها روی اون بود و من الان اعتراضی ندارم چون اون کوچیک تره
      الانم ۸ سالشه دقیقا همون سنی که من بودم و اون به دنیا اومد اون زمانی که به توجه احتیاج داشتم اصلا منو نمیدیدن خیلی هم لوسش کردن و اصلا به حرف من گوش نمیده حتی بهم فوش میده و منو میزنه منم اعصابم خورد شد با کتاب قرآنش یواش زدم تو سرش بعد امروز قرار بود منو کلاس گیتار بنویسن ( ولی ب قول بابام چون من ی ادم آشغالم و ارزش پول خرج کردنو ندارم نزاشت توی کلاس ثبت نام کنم و از دیروز زندگی برام جهنمه
      بعد خیلی هم قشنگ نقش بازی میکنه هر وقت که میخوان چیزی واسش بگیرن برای اینکه به مامان بابام ثابت کنه که دوسم داره میگه اول واسه فاطیما بگیرین اول اون
      خیلی دارم زجر میکشم من توی خونه همه کا را رو میکنم بعد هم میگن مگه تو کاری میکنی فقط مفت خوری و من بعد ۵ سال تونسته بودم بابامو راضی کنم تا منو بفرسته کلاس گیتار ولی باز اونا حتی با برادر بزرگم این تورین اون براش مهم نیست چون ممکنه ازدواج کنه بره اصلا ی جا دیگه اما من ممکنه تا زمان مرگشون پیششون بمونم
      و نمیدونم چیکار کنم من از ترس اونا میخوام برم حسابداری درحالی که استعدادم در نقاشیه ولی وقتی ازم حمایت نمیکنن
      حتی همین حسابداری هم که میخوام برم مسخره ام میکنن باز برادر بزرگم یکم کمکم میکنه ولی باز ترجیح میدم خودمو بکشم چون همش داخل تصمیماتم دخالت میکنن و میگن مگه تو بی صاحابی که هر تصمیمی که دلت خواست بگیری
      مامانم که میگه باید بری رشته انسانی
      بابام میگه باید بری تجربی
      بعد حتی توی خرید لباسم هم دخالت میکنن و مادرم همیشه اذیتم میکنه و انتظار داره باهاش خوب باشم
      حتی لباس زیرم هم مامانم نمیزاره انتخاب کنم بهش میگم اصلا من میخوام برم خارج از کشور ازدواج هم نمیخوام بکنم میگه نه حالا تو باید تا وقتی خونه ی منی کارای خونه رو بکنی تازه مادرم از این تنبل هاست که همه کارا رو بابام مجبوره بکنه بابام هم نمیتونه چیزی بگه ولی اون بیچاره هم دیگه داره پیر میشه نمیتونه کارا رو بکنه منم در کنار بابام کمکش میکنم ولی اگر بخوام بگم هر دوتا شون خیلی اذیتمون کردن از بچگی ولی باز پدرم پشیمونه ولی مادرم زندگیه مارو نابود کرده
      باز پدرم هم عصبیه و توی همون عصبیتش تصمیم میگیره مثلا خودش شب اومد پیشم گره کرد گفت ببخشید دست خودم نبود الکی عصبی شدم ولی قرار نیست بفرستنم گیتار چون باید تنبیه بشم به نظرشون

  12. سلام منم بچه دوم خانواده هستم داداشم یکی یدونه است سه تا خواهر دارم بابام انسان آروم وباادبیه منم از اون بردم ولی داداشم گستاخه همش بهم زورمیگه مثلااز حموم میادمیگه سشوار روبزن برق درحالی که سشوار رومیزه فقط خودش بایدبزنش برق بعدمنم ایناروبه مامان خانمم میگم میگه من لجبازم همش اون ازسری داداشم درمیاد بابامم بهم حرف میزنه خانواده مادریم عاشق پسرهستن خوش شون ازدخترنمیادمثلامیریم خونه شون میگن زودتر هرکی اومد خاستگاریم منو شوهربدن بابامم بدش میاد داداشمم میگه من خیلی زشت هستم مسخره ام می‌کنه میگه دست و پاچلفتی هستم درحالی که من دخترعاطفی هستم هیچکی درکم نمی کنه اینارو جلودایی هام میگه دایی هامم میخندن منم همش منتظر انتقام هستم مثلاجوری باداداشم رفتارمیکنن انگارکسی داداشم یه انسان بی شعوره درسش صفره آرزوی مرگ منو می‌کنه میگه آهنگ فارسی دخترگوش بده عاشق میشه میگه گوش نده منم وقتی نیستش گوش میدم

    1. بله دقیقاً با اینکه من حافظ قرآن هستم و در یک خانواده مذهبی هستم فرزند اول هستند و مقام تونستم براشون بیارم ولی اونا به من هیچ اهمیت نمیده منظورم مادر و پدرم هستند یک برادر و یک خواهر دارم برادرم اهل موبایل هست ما سه قلو هستیم ولی اونا به من که تونستم مقام قرآنی واسشون بیارم هیچ اهمیتی نمیدن واقعا متاسفم برای تمام عزیزانی که پیام دادند و ناراحتی فکر میکردم فقط من تنهام مادر و پدرم فکر می کنم بیشتر برادرم را دوست دارم ولی تو پیام های شما رو دیدم فهمیدم که اینطور نیست خدانگهدار

  13. من خواهر بزرگ تر هستم.یه داداش کوچولو با مزه هم دارم که بیشتر برخورد هاش رو مخ هست.من ازش کلا دار طول روز یک بوس در خواست میکنم ولی همون نمیده.همه افراد فامیل که هم سن و سال های خودم هستن میگن چجوری تحملش میکنی. امشب تصمیم گرفتم مشکلم رو به مادر پدرم بگم ولی به محض اینکه گفتم دعوا شد توی خونه و از نحوه صحبت پدر مادرم دارم حس میکنم که به من هیچ توجهی نمیکنن یا خود مونی تر منو نمی خوان.در صورتی که خودشون فکر میکنن من رو خیلی میخوان و دوس دارن و دارن کار درست رو میکنن ولی من که یه نجوونه۱۳ساله ام شخصیتم داره له میشه.الان دادش من۷سالشه و این رفتارش هر چند ساده ولی نبود عاطفیات بین منو برادرم رو میرسونه.لطفا راهنمایی کنید که من باید چیکار کنم؟؟راستی یادم رفت بگم از لحاظ امکانات فیزیکی تبعیضی نیست فقط از لحاظ روحیات تبعیض وجود داره،و تازه من هر چی که دادش کوچیکم میخواد رو بهش میدم.حتی اگر خیلی دوس داشته باشم اون چیز رو.ولی اگه من بدون اجازه بوسش کنم منو میزنه و پدر مادرم میگن حقت بود.🥺🥺

  14. سلام من یه توی یه خانواده ی پنج تفره دختر بزرگم و دوتا خواهر دارم .پدر و مادرم تنها حسی که به من دادت حس اضافی بودن هستش مادرم منو فقط برای تمیز کردن خونه و ظرف شستن ،چایی دم کردن، وحمالی میخواد در صورتی که خواهر دومم تنها ۴ سال با من تفاوت سنی داره اون رو میپرستن هر کاری براش میکنن حدود سه ساله کسی برای من لباس نخریده ولی هروز برای اون لباس میخرن خیلی دوسش دارن ولی من یه روز از درد دل داشتم میمردم و حالت تهوع داشتم نهایت حرف مادرم به من این بود اگه حالت خیلی بده بلند شو برا خودت جوشوننده دم کن میدونین خیلی چیزای دیگه هم هست که من با گوشت و پوست و گوشتم درک کردم و همش گریه هامو تو تنهایی انجام دادم نمیدونم چرا بعضی همچین پدر و مادر هایی میشن ولی هر چی که هست خدا گفته حتی اگه بهت ظلم هم بکنن احترامشون واجبه به نظرم همین طور که فزرند یه سری وظایف داره در قبال پدر و مادر اونا هم وظایفی دارن ولی کیه که قبول کنه خلاصه من همش فکر میکردم تنهام و کسی مثل من اینقدر درد کشیده نیس وقتی نظرات بقیه رو خوندم متوجه شدم نه تنها نیستم ما باید تلاش کنیم روی پای خودمون بایستیم و ازشون با احترام دور بشیم دور دور دور اینقدر دور که پاک شیم از رندگیشون ما هیچی حق انتخابی نداشتیم توی انتخاب خانواده مون ولی میتونیم یه خانواده جدید برای خودمون بسازیم دوستای جدید وافراد جدیدی که خودمون انتخاب کردیم خلاصه ما زخم خورده ی یه چیزیم و این زخمه هیچ وقت درمان نمیشه ولی شاید کمی درمان بشه یا حق

  15. سلام من یه پسر ۱۳ ساله هستم و پدر و مادرم بین برادر کوچکم فرق میزارند و همش از خدا درخواست میکنم بمیرم😭

  16. همه درد دل کردن درسته همه ی چیزاییکه گفتن توی زندگی من بوده ولی من یه سر و گردن از همه ی کسانیکه درد دل کردن بالاترم تا حدی پدر مادرم از بچگیم معتقد بودن که همه خواهر برادرام ازدواج کنن فقط من بمونم عصای زیر دست پیری شون و از طرفی خواهر برادرام با بچه هاشون که میان خونه مون من باشم برا تمیزکاری و پذیرایی. از طرفی هزارتا خواستگار داشتم همشونو مینداختن بیرون که بیخود میکنی فکر ازدواج میکنی ما نمیخوایم شوهرت بدیم والسلام. یعنی ازین بالاتر دیگه سراغ نداریم الان ۴۰ سالم رد شده میگن به ما چه میخواستی شوهر کنی مگه ما کار زندگی نداریم بشینیم به فکر تو باشیم. کلا با بچه سر راهی م اینطور رفتار نمیشه.

  17. سلام….کیانا هستم یه دختر نوجوون ۱۶ ساله….قبل از به دنیا اومدن داداش کوچکترم که هشت سال باهام اختلاف سنی داره خیلی مورد توجه خانوادم بودم….ولی بعد از به دنیا اومدن اون همه چیز عوض شد….اونا به صورت کاملا واضح بین ما فرق میذارن….مادرم از اون ادماییه که به همه اهمیت میده….ولی نمیدونم چرا بحث من که میشه فقط اینکه درس خوندم یا نه یادش میاد؟همیشه مامان و بابام خصوصا بابام توجه بیشتری به داداشم میکنن…اون تو دعوا مقصره و من دعوا میشم…یاد گرفته با گریه کردن و فریاد زدن حقشو بگیره ولی من چی؟هنوز که هنوزه به خاطر اشتباهات گذشتم منو سرزنش میکنن و میگن ما به تو اعتماد نداریم….من تنها حقی که تو این خونه لعنتی دارم درس خوندنه:)فقط بشینم درس بخونم تا شاید یه ذره از توجهشونو به خودمخ جلب کنم…اما داداشم چی؟به خاطر اینکه اجتماعیه و هر جا میره بلبل زبونی میکنه همیشه مخورد توجه وحمایت خانواده بوده و هر چی که میخواسته داشته….نه تنها تبعیض معنوی قاعل میشن بلکه تبعیض مالی هم قتعل میشن….مثلا من یه چیزثی بخرم پول حروم کردنه ولی هر چی اون بخره خوبه….حقیقت اینه که منو دوست ندارن و باید قبولش کرد…هر چی ام بهشون بگم انکار کنن من بازم نمیتونم باورشون کنم….مهم نیست….اون بچشون باشه…منم فقط درس بخونم و منو یک سره چک کنن که تو شبکه های اجتماعی عکس نذارم یا دوست پسر نداشته یاشم….اخه توعی که یه ذره محبت بهم نکردی و به قول خودت محبت کردی و پرو شدم….وقتی محبت نمیکنی انتظار داری توجه جنس مخالفمو جلب نکنم؟معلومه که میکنم من محبتی اغز شما ندیدم و اینو اغز جنس مخالفم میگیرم:)یه روزم از این خونه میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم انگار که اصلا خانواده ای نداشتم….من خانواده ای ندارم و نخواهم داشت…خانواده ای که بابت هر کاری میکنن سرت منت میذارن و بابت هر کار اشتباهی انقدر تهدید و سرزنش میکنن اسمش خانواده نیست…این خونه زندانه و پدر و مادرم زندان بانش:)پدر و مادری که اینکارو با بچت میکنی ایشالا هیچ خیری تو زندگیت نبینی و بچه هاتو از دست بدی چون دل ما ها رو خیلی شکستین:)

  18. سلام ما دو تا بچه ایم که هفت سال اختلاف سنی داریم
    من ۱۱ سالمه
    اون ۴ سالشه
    بین من و اون خیلی فرق میزارن اونو همیشه بیشتر دوست دارن
    مثلا وقتی که من و خواهرم دعوامون میشه بابام میگه ( اگر یک بار دیگه گریه ی خواهرم در اومد ) همتونو کتک میزنم
    اما اگر من گریم دربیاد اصلا هسچچچچچچچ عکس العملی نشون نمیدن 💔
    چیکار کنم
    همیشه هم جلوی دیگران منو کوچیک میکنن. آبرومو میبرن
    من چیکار کنم اخعهههه

  19. پدر و مادر من با این استدلال که خواهر بزرگترت از تو از نظر عقل ضعیف تره چه از دید مالی و چه از دید انرژی و به قیمت له کردن من و خواسته های بجا و معقول من برای تحصیلات و داشتن آرامش ساپورتش کردن و می کنن و ادامه داره.حالام بضرب پارتی شغل خوبی داره اما من دندانپزشک نشدم…پول نذاشتن برام چون خواهرم و شوهرش و بچه اش رو باید ساپورت میکردن.دعواهای زیادم بابت بی فکریای خواهرم تو خونه بود همیشه.
    شاید بهتر باشه بجای غصه خوردن واقعیت احمق بودن پدر و مادرامون رو بپذیریم.
    شادمانی هر آدمی در زندگی باید تنها به خودش بستگی داشته باشه…وگرنه هرزمان امکان داره از دستش بدیم. اگه فرق میذارن، سر فرصت مناسب ارتباطتون رو کم کنید و از جز خودتون برای خودتون محبت نخواید.

  20. داداش و خواهران فک نکنین فقط شما ها اینجورین من بچه اول پسرم ۱۶ سالمه و یه خواهر دارم ۱۳ سالشه ولی انگاری من فقط یه سگ بیشتر تو خونه نیستم اون خواهرم که پادشاه هست اینطوری بگم کلا مادر پدر یه چیز میزننن خو … اکه از ما بدتون میومد برای چی مارو به دنیا اوردید والا

  21. بلع درستع بین بچه های خیلی فرق گذاشته میشع من ۱۵ سالمه دخترم تک دخترم هستم یه داداش دارم ۱۸سال یدونه دارم ۱ سال بین ماها خیلی فرق گذاشته میشع از نظر مالی فرق نمیزارن ولی از نظر احساسی رفتاری های بدشون خیلی میزارن من چیکار کنم ر کنم بعضی وقتا میزنع ب سرم میخوام خودکشی کنم بخدا توی این سنه کمم از بس گریه کردم دیگه چشمی نمونده برام آخه من اینو بگی بگم که بفهمه آخه کسی درک نمیکنه بخدا درک نمیکنه😭😭😭😭

  22. پدر و مادر من همیشه خواهر هام را بیشتر دوست دارند همیشه همه کار ها را به من میگن یا برای خواهرهام وقتی تولدشونه کادو میگیرن و بوسش می کنن اما برای من در حد یه لباس که عکس بگیرن از اینکه به خواهرام توجه می کنند و دوسش دارند ناراحت نیستم از این ناراحتم که به من توجه نمی کنن

  23. سلام من یه دخترم ۱۲ سالمه خیلی بدبختم تا ۸ سالگی تک فرزند بودم و همه چیز عالی بود کلی مسافرت خارجه میرفتیم و اتاق مال خودم بود و اتاقم و وسایلام خیلی خوب مراقبت میکردم تا اینکه خوااهرم اومد همه چیزمو ازم گرفت وسایلامو اتاقم باهاش یکیه و از همه مهم تر حقم و محبت بدر و مادرمو گرفت دیگه همه چیز حرف اون شد من وقتی به بدر و مادرم میگم بس من چی چرا دوسم نداری وقتی اینو میگم بای بولو وسط میکشن مین تو این مدرسرو داری تو فلان چیزو داری و ….ولی من به خدا بولشونو نمیخوام خودشونو میخوام به خدا روزی رو من یادم نمیاد که گریه نکرده باشم من هنوز نوجوونم هنوز باید بچگی کنم بدر و مادرم میگن تو بزرگ شدی ولی من تا ۱۸ سالگیم این جملرو تکرار میکنم که من قبل ۱۸ سالکیم بچم باید بچگی کنم باید مهر بدر و مادر داشته باشم….ولی این حقو ازم گرفتن

  24. و راستی هر وقت میخندم بابام میگه نخند چرا انقدر بلند میخندی از خواهرم نفرت دارم تلاش کردم دوسش داشته باشم نمیشههههه من به این فکر افنادم که بچه جدید که میاد بچه اولی کهنه میشه دیگه جدید نیست براشون هر وقت میخوام مامان یا بابامو بقل کنم میگن چی شده چی میخوای و سریع میرن کنار اون موقع حسرت اغوش بابام و مامانمو میکشم به خدا من خودشونو میخوام هیچی نمیخوام بعضی اوقات به این فکر میکنم که من زاییده شدم که فقط دکتر بشم و فامیلی ….. جلوی اسمم بشه و بابام و مامانم بگن عههه این بچه منه اخه چه بچه ای وقتی حتی نزاشتید بقلتون کنم الان اینو با اشک مینویسم احساس میکنم تو دنیا فقط خدا را دارم حتی دوست هم ندارم من فقط با رویاهام خوشم تو ذهنم اون رویا را میسازم و میبینمش اگر تا الان زنده موندم همش به خواطر رویاهامه تسلیم نمیشم شاید روزی فرد خیلی بزرگی توی جامعه شم هر روز به این فکر میکنم صبحا و بعد میگم به امید اون روز ادامه میدم

  25. مادر پدرم خواهرم رو از خودم که بچه ی دوم خانواده هستم بیشتر دوست و بیشتر به اون اهمیت میدن من خودم نزدیک ۳ ساله که مادر پدرم تولدم رو تبریک نگفتن و حتی یک هدیه ی کوچیکی هم نگرفتن بیشتر مادر پدرم به من میگن خواهرت از تو بهتره با آدم خیلی خوب راه میاد ولی تو نه
    مثلا یکی از تبعیضات مادر پدرم به من اینه که برای اینکه حرص منو در بیارن از خواهرم بیشتر طرفداری میکنن که ببینن واکنش من نسبت به کارای خودشون چیه

  26. من یه دختر ۱۴سالم و یه خواهر دارم مامان و بابام همش بین من و خواهرم فرق میذارن دیگه خسته شدم از دستشون همش خواهرمو دوست دارن همش قربون و صدقش میرن هرچی اون بگه همونه همیشه بهترین چیزهارو برای اون میخرن بچه که بودم احساساتمو بروز میدادم و بهشون میگفتم که چرا خواهرمو بیشتر از من دوست دارین اوناهم همش میگفتن نه مابین شما فرقی نمیذاریم در صورتیکه کاملا برعکس بود فقط نمیخواستن قبول کنن که بین من و خواهرم فرق میذارن ولی الان که بزرگتر شدم زیاد برام مهم نیست ولی بازم پیش خودم ناراحت میشم گاهی وقتا که خواهرم مریض میشه یا سرش درد میکنه مامان و بابام خودشونو واسش میکشن ولی اگه من چیزیم بشه براشون حتی مهمم نیست من همیشه تاجایی که بتونم سعیمو میکنم تابه مامان و بابام احترام بزارم ولی خواهرم حتی یه ذره هم براش مهم نیست ولی بازم اونا خواهرمو بیشتر ازمن دوست دارن

  27. پدرو مادرم اصلان منو دوست نداره داداشم و زنداداشم رو دوست داره من همیشه کارم میکنم پدرو مادرم به داداشم میگن برو کوکه بخر میره میاد پدرو مادرم میگه رضا نشد ما موندیم و مثلان داداشم میخواست ماشین بخره پدرن ۱۰ میلیون داد خرید من ۲ ماه بعد گفتم بابا بریم به من شلوار بخریم گفت نه پول ندارم داداشم گفت بابا به من ۵۰۰ تومان پول بده بابام بدون صحبت کارتو داد بیا برو من الان چکار کنم اخه

پاسخ دهید

سوشیانت زوارزاده
من سوشیانت زوارزاده، آقای روان‌شناس، روانکاو و وب سایکولوژیست هستم.