دیدگاه و نظریهٔ مراحل رشد اخلاقی لارنس کلبرگ

اخلاق یکی از همان موضوعاتی است که همه دربارهاش نظر دارند، اما کمتر کسی وقت گذاشته بپرسد این نظرها از کجا میآیند. لارنس کلبرگ یکی از اولین روانشناسانی بود که این سؤال را جدی گرفت. او نمیخواست فقط بگوید انسانها چه ارزشهایی دارند. میخواست بفهمد ذهن چطور میآموزد که درست را از غلط تشخیص بدهد و این یادگیری از کجا شروع میشود و کجا ختم میشود.
پاسخی که کلبرگ پیدا کرد هنوز هم در روانشناسی رشد، علوم تربیتی و فلسفهٔ اخلاق جایگاه محکمی دارد.
لارنس کلبرگ که بود؟
لارنس کلبرگ در سال ۱۹۲۷ در برانکسویل، نیویورک به دنیا آمد. زندگی اولیهاش پر از ماجرا بود؛ بعد از جنگ جهانی دوم، به عنوان ملوان داوطلب در کشتیهایی کار کرد که یهودیان اروپایی را از اردوگاههای آوارگان به فلسطین منتقل میکردند. همین تجربهها درباره عدالت، قانون و وجدان را در ذهنش زنده کرد.
در دانشگاه شیکاگو تحصیل کرد و رسالهاش در ۱۹۵۸ پایهگذار نظریهای شد که بعدها در سراسر جهان تدریس میشود.1 او بیشتر عمر حرفهایاش را در دانشگاه هاروارد گذراند. در ۱۹۸۷ بر اثر بیماری درگذشت، اما میراثش در روانشناسی رشد زنده ماند.
کلبرگ از همان ابتدا تحت تأثیر ژان پیاژه بود، روانشناس سوئیسی که نشان داده بود کودکان از مراحل مشخصی در رشد شناختی عبور میکنند.2 کلبرگ این ایده را برداشت و پرسید: آیا در رشد اخلاقی هم همین ساختار وجود دارد؟
جواب، بله بود. اما رسیدن به این جواب کار سادهای نبود.
روش پژوهش کلبرگ؛ چطور این نظریه شکل گرفت
کلبرگ از اوایل دههٔ ۱۹۵۰ شروع به پژوهش کرد. او با یک نمونهٔ ۷۲ نفری از پسران بین ۱۰ تا ۱۶ ساله کار کرد و این پژوهش را تبدیل به یک مطالعهٔ طولی کرد، یعنی همین افراد را هر چند سال یک بار دوباره مصاحبه میکرد. این کار ادامه داشت تا وقتی که آزمودنیهایش به سن ۳۰ تا ۴۰ سالگی رسیدند.3
ابزار اصلیاش معماهای اخلاقی بود. داستانهایی با تعارض واقعی که فرد باید تصمیم میگرفت و مهمتر از آن، دلیل تصمیمش را توضیح میداد. کلبرگ پاسخها را کدگذاری میکرد و با گذشت زمان، الگوی مشخصی در استدلالهای اخلاقی پیدا کرد. این الگو بود که به شش مرحلهٔ مشهور تبدیل شد.
بعدها پژوهش را گسترش داد تا شامل زنان، افراد مسنتر و جوامع مختلف از ترکیه تا مکزیک و تایوان هم بشود.
معمای هاینز؛ آزمون کلبرگ برای فهمیدن ذهن اخلاقی
داستان کوتاه است: همسر هاینز در حال مرگ از یک بیماری نادر است. داروساز محله داروی موردنیاز را ساخته، اما قیمتش ۲۰۰۰ دلار است، ۱۰ برابر هزینهٔ تولید. هاینز ۱۰۰۰ دلار جمع کرده، التماس میکند که بقیه را بعداً بدهد، داروساز قبول نمیکند. آیا هاینز باید دارو را بدزدد؟
کلبرگ نگران جواب بله یا خیر نبود. سؤال اصلیاش این بود: چرا؟ چه استدلالی پشت تصمیم فرد قرار دارد؟
همین سؤال «چرا» بود که ساختار شش مرحلهای او را شکل داد.
ساختار کلی نظریه؛ ۳ سطح و ۶ مرحله
کلبرگ رشد اخلاقی را در قالب ۳ سطح اصلی تعریف کرد که هر کدام شامل ۲ مرحلهاند.4 این سطحها توالی دارند، یعنی فرد نمیتواند از مرحلهٔ سوم به پنجم بپرد. هر مرحله بر پایهٔ مرحلهٔ قبلی ساخته میشود.
نکتهای که کلبرگ تأکید میکرد این بود که این مراحل جهانیاند. یعنی در همهٔ فرهنگها به همین ترتیب پیش میروند، حتی اگر سرعت پیشرفت متفاوت باشد. و رسیدن به آخرین مرحله برای اکثر مردم اتفاق نمیافتد.
سطح اول: اخلاق پیشعرفی (تقریباً ۴ تا ۱۰ سالگی)
در این سطح، اخلاق از بیرون تعریف میشود. کودک هنوز درک نکرده که قوانین چرا وجود دارند یا چه هدف اجتماعی دارند. برای او، رفتار درست یعنی رفتاری که پیامد خوبی به همراه داشته باشد، چه پاداش، چه اجتناب از تنبیه.
مرحلهٔ اول: اطاعت و جلوگیری از تنبیه
کودک در این مرحله قوانین را به دلیل ترس از عواقب رعایت میکند. اگر کاری اشتباه باشد، یعنی کسی برایش تنبیه میشود. اگر هیچکس نفهمد، پس مشکلی نیست.
در اینجا دو چیز مهم است. اول، کودک هنوز نمیتواند دیدگاه دیگران را بگیرد. دنیا از چشم خودش دیده میشود. دوم، پیامد عمل است که ارزشگذاری اخلاقی را تعیین میکند، نه نیت پشت آن. اگر بچهای به تصادف چیزی را بشکند اما آسیب بزرگتری بزند، از نظر این کودک مقصرتر است از بچهای که عمداً یک چیز کوچکتر را شکسته. نیت اهمیتی ندارد، نتیجه مهم است.
برگردیم به معمای هاینز: کودکی در این مرحله میگوید هاینز نباید بدزدد چون ممکن است بگیرند و زندانی شود. یا میگوید باید بدزدد چون وگرنه همسرش میمیرد و این هم نتیجهٔ بدی است. هر دو جواب به پیامد فکر میکنند، نه به ارزش.
مرحلهٔ دوم: فردگرایی و مبادله
کودک در این مرحله میفهمد که افراد دیگر هم منافع خودشان را دارند. اخلاق شکل یک معامله را میگیرد: «من این کار را برای تو میکنم اگر تو آن کار را برای من بکنی.»
عدالت در این مرحله معنای سادهای دارد: رفتار مساوی. «اگر او اینقدر گرفته، من هم باید همانقدر بگیرم.» سودجویی هنوز محور است، اما کودک شروع میکند بفهمد دنیا فقط دور او نمیچرخد. این تحول کوچکی نیست.
در مورد هاینز، فردی در این مرحله ممکن است بگوید: «بله، چون اگر من جای او بودم، همسرم هم همین کار را برایم میکرد.» یا: «داروساز حق ندارد اینقدر پول بگیرد، پس دزدیدن مشکلی ندارد.»
سطح دوم: اخلاق عرفی (تقریباً ۱۰ تا ۱۳ سالگی و بیشتر)
در این سطح، اخلاق با قوانین، نظم اجتماعی و توقعات دیگران پیوند میخورد. فرد دیگر صرفاً به خودش فکر نمیکند. میخواهد عضو خوبی از گروه باشد، از قانون پیروی کند، و جامعه را سالم نگه دارد. اکثر بزرگسالان در این سطح میمانند.
مرحلهٔ سوم: همسازی با گروه و روابط متقابل
در اینجا، رفتار درست یعنی رفتاری که دیگران از آن تعریف کنند. کودک یا نوجوان میخواهد «پسر یا دختر خوبی» باشد. نیت مهم میشود؛ برعکس مرحلهٔ اول، فرد الان میداند که «خواستم کمک کنم» اهمیت دارد.
روابط نزدیک محور اخلاق هستند. خانواده، دوستان، گروه همسالان. آنچه در چشم این افراد درست به نظر برسد، درست است. آنچه آنها تأیید کنند، اخلاقی است.
در اینجا برای اولین بار همدلی وارد میشود. فرد میتواند واقعاً جای دیگری بایستد و احساسات او را ببیند. این قابلیت پایهای است که مراحل بالاتر رویش ساخته میشوند.
محدودیت این مرحله هم مشخص است. اگر گروه یا جامعهای ارزشهای غلطی داشته باشد، فرد در مرحلهٔ سوم بدون پرسش از آنها پیروی میکند. همین است که ناسیونالیسم افراطی یا فشار همسالان میتواند خطرناک باشد؛ هر دو از ضعف این مرحله تغذیه میکنند.
مرحلهٔ چهارم: نظم اجتماعی و قانون
در این مرحله، قانون دیگر فقط ابزار تأیید گروه نیست. قانون ارزش ذاتی دارد چون جامعه را سر پا نگه میدارد. فرد وظیفه دارد قوانین را رعایت کند، نه چون میترسد یا چون دیگران تأیید میکنند، بلکه چون قانونشکنی به نظم اجتماعی آسیب میزند.
این مرحله با مفهوم وظیفه گره خورده است. انسانها تعهدات دارند. این تعهدات باید انجام شوند، حتی وقتی دشوار است، حتی وقتی کسی نمیبیند.
در معمای هاینز، فردی در این مرحله احتمالاً میگوید هاینز نباید بدزدد چون قانون باید رعایت شود. حتی اگر داروساز اشتباه کرده، کانالهای قانونی راه حل هستند. یا ممکن است بگوید بله باید بدزدد، اما بعد باید قانوناً عواقبش را بپذیرد.
نقطهٔ قوت این مرحله ثبات و قابلیت پیشبینی است. جامعهای که اکثر اعضایش در این مرحله هستند، نسبتاً منظم کار میکند. نقطهٔ ضعف این است که قانون مطلق میشود. فرد ممکن است حتی قوانین آشکارا ناعادلانه را هم دنبال کند چون «این وظیفهاش است.»
سطح سوم: اخلاق فراعرفی (از ۱۳ سالگی به بعد، اما نادر)
رسیدن به این سطح نشانهٔ یک تحول بنیادی است. فرد برای اولین بار درک میکند که قانون و اخلاق یکی نیستند. ممکن است قانونی ناعادلانه باشد. ممکن است اکثریت اشتباه کند. اخلاق از قرارداد اجتماعی فراتر میرود و به اصول انتزاعی میرسد.
مرحلهٔ پنجم: قرارداد اجتماعی و حقوق فردی
در این مرحله، قوانین به عنوان قرارداد اجتماعی دیده میشوند، نه فرمانهای مطلق. قوانین توسط مردم ساخته شدهاند تا منافع جامعه را حفظ کنند. پس اگر قانونی این هدف را محقق نکند، میتوان آن را زیر سؤال برد و از مسیر دموکراتیک تغییرش داد.
حقوق فردی در اینجا اهمیت بیشتری پیدا میکند. برخی حقوق پایه مثل آزادی و زندگی باید محترم شمرده شوند، حتی اگر قانون چیز دیگری بگوید. تفکر در این مرحله انعطافپذیرتر است. فرد میداند که ارزشهای اخلاقی گاهی با هم تعارض دارند و تصمیمگیری همیشه ساده نیست.
در آمریکا، قانون اساسی و نظام حقوق مدنی نمونهای از تفکر مرحلهٔ پنجم هستند. قوانین توافقنامهاند، نه حقیقت مطلق، و میتوانند اصلاح شوند.
مرحلهٔ ششم: اصول اخلاقی جهانی
این آخرین مرحله است که کلبرگ خودش اعتراف میکرد کمتر کسی به آن میرسد. فرد در این مرحله بر پایهٔ اصول اخلاقی انتزاعی و جهانی عمل میکند: احترام به کرامت انسانی، برابری، عدالت به عنوان اصلی که همهٔ انسانها را شامل میشود.
در اینجا، قانون و حتی اجماع اجتماعی میتوانند اشتباه باشند. اگر قانون با کرامت انسانی در تضاد باشد، فرد از آن پیروی نمیکند. نه از سر لجاجت، بلکه چون وجدانش اجازه نمیدهد.
کلبرگ برای این مرحله از شخصیتهایی مثل مارتین لوتر کینگ، مهاتما گاندی و سقراط مثال میزد. افرادی که در برابر قوانین ناعادلانه ایستادند، نه برای پاداش، نه برای تأیید اجتماعی، بلکه چون اصولی داشتند که قانون را به رسمیت نمیشناخت. گاندی میدانست دستگیر میشود. کینگ میدانست تهدید دریافت میکند. این آگاهی تغییری در تصمیمشان نداد.
در واقع، کلبرگ در سالهای آخر عمرش خودش زیر سؤال برد که آیا مرحلهٔ ششم را باید مرحلهای جداگانه تلقی کرد یا نه. شواهد تجربی کافی برای اثبات تمایز آن از مرحلهٔ پنجم پیدا نشد.

معمای هاینز از منظر هر مرحله
برای اینکه تفاوت مراحل ملموستر شود، پاسخهای نمونه را در کنار هم ببینیم:
مرحلهٔ ۱: «نه، چون زندانی میشود.» یا «بله، چون وگرنه زنش میمیرد و این بدتر است.»
مرحلهٔ ۲: «بله، چون اگر من جای زنش بودم دوست داشتم شوهرم این کار را بکند.»
مرحلهٔ ۳: «بله، چون هر شوهر خوبی این کار را میکند.» یا «خیر، چون مردم دزد را تحسین نمیکنند.»
مرحلهٔ ۴: «خیر، دزدی قانوناً اشتباه است. باید از مسیر قانونی اقدام کند.»
مرحلهٔ ۵: «بله، چون حق زندگی از حق مالکیت مهمتر است. قانون گاهی عادل نیست.»
مرحلهٔ ۶: «بله، چون احترام به کرامت انسانی یک اصل پایه است که هیچ قرارداد تجاری نمیتواند آن را نقض کند.»
چه چیزی رشد اخلاقی را پیش میبرد؟
کلبرگ میگفت پیشرفت اخلاقی خودبهخود اتفاق نمیافتد. دو عامل اصلی آن را شکل میدهد.
اول، برخورد شناختی است. وقتی فرد با دیدگاهی روبهرو میشود که با دیدگاه فعلیاش در تضاد است، ذهن ناچار میشود برای حل این تضاد کار کند. این فرایند ناراحتکننده است، اما همین ناراحتی است که رشد را ممکن میکند. به این میگویند عدم تعادل شناختی، اصطلاحی که کلبرگ از پیاژه وام گرفت.
دوم، محیط است. تجربهٔ اجتماعی متنوع، گفتوگو درباره ارزشهای اخلاقی، قرار گرفتن در موقعیتهایی که نقشپذیری را ممکن میکنند، همهٔ اینها به پیشرفت کمک میکنند. رشد اخلاقی در انزوا اتفاق نمیافتد.
این ایده کاربرد مستقیمی در آموزش داشت. اگر رشد اخلاقی نیاز به چالش دارد، پس کلاس درس باید فضایی باشد که دانشآموزان درباره معماهای اخلاقی بحث کنند، نه فقط قوانین را حفظ کنند.
ارتباط نظریهٔ کلبرگ با نظریهٔ پیاژه
کلبرگ بدون پیاژه ممکن نبود. پیاژه نشان داده بود که کودکان از مراحل مشخصی در رشد شناختی عبور میکنند و هر مرحله ساختار ذهنی خاص خودش را دارد. پیاژه خودش هم درباره قضاوت اخلاقی کودکان تحقیق کرده بود و دو مرحله تعریف کرده بود: اخلاق دگرپیروانه (heteronomous morality) که در آن قوانین مطلق و از طرف بزرگترها تعیین میشوند، و اخلاق همیارانه (autonomous morality) که در آن فرد میفهمد قوانین توافق اجتماعیاند.
کلبرگ از این نقطه شروع کرد و خیلی دور رفت. او مراحل پیاژه را جزئیات بیشتری داد و نشان داد رشد اخلاقی بعد از ۱۲ سالگی هم ادامه دارد، چیزی که پیاژه زیاد بررسی نکرده بود.
اما یک فرق مهم وجود داشت: پیاژه میگفت اکثر کودکان تا سن ۱۱ یا ۱۲ سالگی به آخرین مرحلهٔ شناختی میرسند. کلبرگ اما میگفت بسیاری از مردم هرگز به مراحل بالای اخلاقی نمیرسند. رشد اخلاقی زودتر از رشد شناختی متوقف میشود.
مقایسه با نظریههای رقیب
کلبرگ تنها کسی نبود که درباره رشد اخلاقی فکر کرد. چند نظریهٔ مهم دیگر وجود دارند که درک آنها کمک میکند جایگاه کلبرگ را بهتر بفهمیم.
نظریهٔ مراقبت کارول گیلیگان
گیلیگان در کتاب «با صدایی متفاوت» (۱۹۸۲) استدلال کرد که کلبرگ اخلاق را از یک دیدگاه خاص تعریف کرده، دیدگاهی که به عدالت، حقوق و اصول انتزاعی تأکید دارد.5 اما نوع دیگری از اخلاق هم وجود دارد: اخلاق مراقبت. در این نوع، روابط، همدلی و مسئولیت نسبت به دیگران محور است.
گیلیگان استدلال کرد که زنان بیشتر از طریق اخلاق مراقبت فکر میکنند. وقتی دختران در آزمون کلبرگ در مرحلهٔ سوم میمانند، این ضعف اخلاقی نیست. این بازتاب ارزشهایی است که مدل کلبرگ نمیتواند آنها را اندازه بگیرد.
انتقاد گیلیگان مهم بود. اما نکتهٔ مهم این است که تحقیقات بعدی نشان دادند تفاوت جنسیتی در مراحل کلبرگ وقتی تفاوتهای تحصیلی و حرفهای کنترل شود، خیلی کوچکتر از آنی است که گیلیگان ادعا میکرد. مردان هم در موقعیتهای مراقبتمحور، استدلال مراقبت دارند.
نظریهٔ پایههای اخلاقی جاناتان هایت
جاناتان هایت در دههٔ ۲۰۰۰ نظریهای ارائه داد که اخلاق را بیشتر احساسی میدید.6 او میگفت ما اول احساس اخلاقی داریم و بعد دلیل میتراشیم. عقل در اخلاق بیشتر نقش وکیل مدافع دارد تا قاضی.
هایت ۶ پایهٔ اخلاقی تعریف کرد: مراقبت/آسیب، عدالت/تقلب، وفاداری/خیانت، اقتدار/براندازی، پاکی/انزجار، و آزادی/سرکوب. این پایهها بین فرهنگها فرق میکنند. جوامع محافظهکار به همه پایهها اهمیت میدهند، جوامع لیبرالتر بیشتر روی مراقبت و عدالت تمرکز دارند.
مشکل این نظریه برای درک کلبرگ این است که هایت توسعهٔ اخلاقی را جدی نمیگیرد. کلبرگ میگفت اخلاق رشد میکند و میتوان آن را ارتقا داد. هایت این رشد را کمتر پررنگ میبیند.
مدل چهار مؤلفهای جیمز رست
جیمز رست، که یکی از شاگردان کلبرگ بود، مدلی پیشنهاد داد که رفتار اخلاقی را به چهار مؤلفهٔ مجزا تقسیم میکند: حساسیت اخلاقی (دیدن ابعاد اخلاقی موقعیت)، قضاوت اخلاقی (تصمیمگیری درباره کار درست)، انگیزهٔ اخلاقی (اولویت دادن به ارزشهای اخلاقی)، و منش اخلاقی (اراده و پشتکار برای انجام کار درست).7
این مدل نشان میدهد که ضعف در رفتار اخلاقی لزوماً از ضعف در قضاوت نمیآید. ممکن است فرد استدلال مرحلهٔ پنجم داشته باشد اما انگیزه یا منش کافی نداشته باشد. این توضیح میدهد چرا رابطهٔ بین مرحلهٔ اخلاقی کلبرگ و رفتار واقعی اینقدر ضعیف است.
نقدهای جدی که نباید نادیده گرفت
نظریهٔ کلبرگ تأثیرگذار بود، اما بدون انتقاد نبود. مهمترین انتقادها اینجاست:
تمرکز بیش از حد بر شناخت
کلبرگ اخلاق را بیشتر یک فرایند شناختی میدید. منتقدان میگفتند احساسات، همدلی و شهود اخلاقی را دست کم گرفته. پژوهشهای عصبشناختی بعدی نشان دادند که آسیب به نواحی احساسی مغز میتواند قضاوت اخلاقی را مختل کند، حتی وقتی توانایی استدلال منطقی سالم است.
شکاف بین گفتار و رفتار
نظریهٔ کلبرگ بر استدلال اخلاقی تمرکز دارد، نه رفتار اخلاقی. کسی ممکن است استدلال مرحلهٔ پنجم داشته باشد اما در عمل طور دیگری رفتار کند. پژوهشهای متعدد نشان میدهند ارتباط بین مرحلهٔ اخلاقی و رفتار واقعی قوی نیست. این محدودیت جدی است، بهخصوص برای کسانی که میخواهند نظریه را در محیطهای کاربردی مثل آموزش یا درمان به کار ببرند.
جهانیبودن مراحل؛ ادعای بزرگ
کلبرگ میگفت این مراحل در همهٔ فرهنگها یکساناند. اما پژوهشهای فرهنگی نشان دادهاند که مرحلهٔ پنجم و ششم در جوامع غربی فردگرا بیشتر دیده میشود تا در جوامع جمعگرا که اخلاق مراقبت و پیوند اجتماعی در آنها محوری است. این سؤال جدی است که آیا مدل کلبرگ بیشتر از آنچه ادعا میکرد، فرهنگ غربی لیبرال را بازتاب میداد.
اتکا به معماهای فرضی
آزمون کلبرگ بر پایهٔ پاسخ به داستانهای فرضی است. منتقدان میپرسند آیا این واقعاً اخلاق را اندازه میگیرد؟ وقتی هیچ پیامد واقعیای در کار نیست، استدلال میتواند راحتتر و انتزاعیتر باشد. شاید نمرهای که در این آزمون میگیریم با آنچه در موقعیت واقعی اتفاق میافتد فرق کند.
کاربردهای عملی در آموزش و تربیت
صرف نظر از نقدها، تأثیر نظریهٔ کلبرگ بر آموزش واقعی بود.
کلاسهای بحث اخلاقی
کلبرگ خودش یک آزمایش بلندمدت انجام داد که «مدرسهٔ عادلانه» نام گرفت. در این مدل، دانشآموزان در تصمیمگیریهای مدرسه مشارکت داشتند، مشکلات اجتماعی کلاس را با هم حل میکردند و فضای گفتوگو درباره معماهای اخلاقی وجود داشت. نتایج نشان داد دانشآموزانی که در این محیطها بودند پیشرفت اخلاقی بیشتری داشتند.
آموزش اخلاق به شکل مباحثه، نه موعظه
یکی از مهمترین دستاوردهای کلبرگ این بود که نشان داد گفتن «این کار اشتباه است» به کودکان رشد اخلاقی ایجاد نمیکند. آنچه رشد میآورد، درگیر شدن با معماهای واقعی، شنیدن دیدگاههای مختلف و تفکر دربارهٔ دلایل است. آموزش اخلاق باید چالشبرانگیز باشد.
این رویکرد در آموزش حقوق، پزشکی و اخلاق کسبوکار پیادهسازی شده. مطالعهٔ موردی، بحث گروهی و تحلیل تعارضهای واقعی، همه از میراث کلبرگ هستند.
روانشناسی جنایی و اصلاح رفتار
پژوهشهایی نشان دادهاند که بسیاری از افراد با سابقهٔ جنایی در مراحل اول یا دوم رشد اخلاقی میمانند. این یافته پایهٔ برنامههای درمانی شد که به جای صرفاً تنبیه، تلاش میکنند استدلال اخلاقی افراد را ارتقا دهند. برنامههایی مثل «درمان شناختی اخلاقی» مستقیماً از نظریهٔ کلبرگ الهام گرفتهاند.
رهبری سازمانی
مدل کلبرگ در محیط کسبوکار هم به کار رفته. پژوهشها نشان دادهاند مدیرانی که در مراحل بالاتر استدلال میکنند، رفتارهای اخلاقی بیشتری در سازمان ایجاد میکنند. این یافته در طراحی برنامههای توسعهٔ رهبری اخلاقمحور استفاده شده.
کلبرگ و روانشناسی بالینی
یکی از کاربردهایی که کمتر شناختهشده است، استفاده از چارچوب کلبرگ در ارزیابی بالینی است.
اختلالات شخصیتی، بهخصوص اختلال شخصیت ضداجتماعی، اغلب با ماندگاری در مراحل اولیهٔ اخلاقی مرتبط دیده میشوند. فرد مبتلا به این اختلال معمولاً استدلال اخلاقیاش کاملاً سودجویانه است، دقیقاً مشخصهٔ مرحلهٔ دوم. این البته رابطهٔ علّی نیست، یعنی نمیتوان گفت ماندن در مرحلهٔ دوم باعث اختلال شخصیتی میشود. اما این الگو میتواند در ارزیابی کمک کند.
همینطور، برخی پژوهشها نشان دادهاند که افسردگی شدید میتواند موقتاً توانایی استدلال اخلاقی پیچیده را کاهش دهد، که با بهبود افسردگی بهتر میشود.
مروری فشرده بر شش مرحله
برای کسانی که میخواهند یک نمای کلی داشته باشند، شش مرحلهٔ کلبرگ به شکل خلاصه اینگونهاند:
- مرحلهٔ ۱ (اطاعت): درست یعنی از تنبیه فرار کنم.
- مرحلهٔ ۲ (منفعتمحوری): درست یعنی برایم سود داشته باشد.
- مرحلهٔ ۳ (همسازی با گروه): درست یعنی دیگران از من تعریف کنند.
- مرحلهٔ ۴ (نظم و قانون): درست یعنی قانون را رعایت کرده باشم.
- مرحلهٔ ۵ (قرارداد اجتماعی): درست یعنی حقوق همه محترم شمرده شود، حتی اگر قانون کافی نباشد.
- مرحلهٔ ۶ (اصول جهانی): درست یعنی با کرامت ذاتی همهٔ انسانها سازگار باشد.
جایگاه نظریهٔ کلبرگ در روانشناسی معاصر
امروز کمتر کسی نظریهٔ کلبرگ را عیناً میپذیرد. انتقادها، پژوهشهای بعدی و مدلهای رقیب این تصویر را پیچیدهتر کردهاند. اما این به معنای رد آن نیست.
کلبرگ چند ایدهٔ اساسی را وارد روانشناسی کرد که هنوز هم پابرجاست: رشد اخلاقی یک فرایند تدریجی است. استدلال پشت تصمیم اخلاقی مهمتر از خود تصمیم است. محیط و چالشهای شناختی میتوانند این رشد را تسریع کنند. و نهایتاً، انسانها ظرفیت رشد اخلاقی دارند، حتی در بزرگسالی.
ابزار سنجش مبتنی بر نظریهٔ کلبرگ، که «مصاحبهٔ قضاوت اخلاقی» نام دارد، هنوز هم در پژوهشهای روانشناسی استفاده میشود. مدلهای بعدی مثل نظریهٔ پایههای اخلاقی هایت یا مدل چهار مؤلفهای رست، همه به نوعی با کلبرگ گفتوگو میکنند، حتی وقتی از او فاصله میگیرند.
نقش اخلاق در تصمیمگیری روزمره؛ وقتی نظریه به زندگی میرسد
ممکن است بگویید این مراحل جالباند، اما چه ربطی به زندگی روزمره دارند؟
در واقع، مرحلهٔ اخلاقی افراد را میشود در رفتارهای خیلی عادی دید. کسی که در ترافیک چراغ قرمز را رد میکند وقتی کسی نمیبیند، احتمالاً با استدلال مرحلهٔ اول پیش میرود. کسی که در محل کار رفتارش کاملاً به این بستگی دارد که رئیس چه فکری میکند، بیشتر با منطق مرحلهٔ سوم کار میکند. کسی که حتی وقتی مطمئن است کسی نمیفهمد، از کارهای نادرست خودداری میکند، احتمالاً در مرحلهٔ چهارم یا بالاتر است.
یک نکتهٔ مهم این است که مردم معمولاً در یک مرحلهٔ ثابت نیستند. بسته به موقعیت، فشار، و اهمیت شخصی موضوع، استدلال اخلاقی میتواند بین مراحل نوسان کند. فرد ممکن است در کارش با منطق مرحلهٔ چهارم عمل کند، اما در خانواده با منطق مرحلهٔ سوم.
نظریهٔ کلبرگ و شبکههای اجتماعی
یک کاربرد مدرن که کلبرگ هرگز پیشبینی نمیکرد، استفاده از چارچوب او برای تحلیل رفتار در شبکههای اجتماعی است.
وقتی کسی در فضای مجازی چیزی مینویسد که میداند کسی نمیفهمد نوشته، یا وقتی در یک چالش آنلاین شرکت میکند صرفاً برای تأیید همسالان، یا وقتی قانونی را نقض میکند چون «همه این کار را میکنند»، همهٔ اینها الگوهای آشنایی در چارچوب کلبرگ هستند.
جالبتر این است که شبکههای اجتماعی میتوانند رشد اخلاقی را هم کند کنند. حبابهای اطلاعاتی که در آنها همه ارزشهای یکسانی دارند، چالش شناختی لازم برای رشد را از بین میبرند. وقتی هرگز با دیدگاه متفاوتی روبهرو نشوی که مجبور شوی واقعاً با آن کنار بیایی، انگیزهای برای بازنگری در استدلالهای اخلاقیات نداری.
کلبرگ و آموزش اخلاق حرفهای
یکی از جالبترین کاربردهای نظریهٔ کلبرگ در آموزش حرفهای است، بهخصوص در رشتههایی که تصمیمگیری اخلاقی در آنها پیامدهای جدی دارد: پزشکی، حقوق، روانشناسی، مهندسی.
پژوهشهایی که بر روی دانشجویان پزشکی انجام شده نشان داد که آموزش اخلاق پزشکی وقتی مبتنی بر بحث دربارهٔ موارد واقعی بود و نه صرف حفظ کدهای اخلاقی، باعث پیشرفت قابل اندازهگیری در مراحل استدلال اخلاقی میشد.
در آموزش روانشناسی، تعارض اخلاقی تقریباً همیشه حضور دارد: رازداری در برابر ایمنی بیمار، محدودیتهای رابطهٔ درمانگر، آزادی مراجع در برابر مسئولیت درمانگر. کسانی که این تعارضها را میفهمند و با آنها کار کردهاند، نه فقط قوانین را حفظ کردهاند، درمانگران بهتری میشوند.
اخلاق دینی در نظریهٔ کلبرگ کجا میایستد؟
سؤالی که بسیاری از خوانندگان ایرانی میپرسند این است: جایگاه اخلاق دینی در این نظریه کجاست؟
کلبرگ به این موضوع پرداخت، اما پاسخش قطعی نبود. او میگفت محتوای اخلاق (چه چیزی درست است) با ساختار استدلال اخلاقی (چطور فکر میکنیم) متفاوت است. دو نفر ممکن است هر دو در مرحلهٔ ششم باشند، اما یکی از منظر دینی و دیگری از منظر سکولار به همان نتیجه برسند.
اما مشکل اینجاست که اگر کسی صرفاً به این دلیل از قانونی پیروی کند که «خداوند فرموده»، بدون اینکه خودش دلیلی برای آن ببیند، کلبرگ این را بیشتر با مرحلهٔ اول یا چهارم سازگار میدید. از نظر او، استدلال اخلاقی واقعی نیاز دارد فرد خودش درک کند که چرا یک رفتار درست یا نادرست است.
این دیدگاه در میان متفکران دینی جدلبرانگیز بوده. برخی استدلال میکنند که پذیرفتن اقتدار الهی نوعی تصمیم اخلاقی بالغانه است که کلبرگ به درستی ارزیابی نکرد. این بحث هنوز هم باز است.
کلبرگ و عدالت تعاملی در محیط کار
یکی از حوزههایی که نظریهٔ کلبرگ در آن کاربرد عملی پیدا کرد، محیط کار و تصمیمگیری سازمانی است. وقتی کارمندی میبیند که همکارش گزارش مالی را دستکاری کرده، چه میکند؟ پاسخ به این سؤال تا حد زیادی به مرحلهٔ اخلاقی او بستگی دارد.
فردی در مرحلهٔ سوم احتمالاً سکوت میکند چون نمیخواهد جو کار را خراب کند یا در چشم همکارانش «لو دهنده» به نظر برسد. فردی در مرحلهٔ چهارم احتمالاً گزارش میدهد چون قانون شرکت را جدی میگیرد. فردی در مرحلهٔ پنجم یا ششم ممکن است حتی اگر این کار برایش هزینه داشته باشد، اقدام کند چون از نظرش سکوت در برابر تقلب، شریک بودن در آن است.
این تفاوتها توضیح میدهد که چرا برنامههای آموزش اخلاق سازمانی که فقط روی آگاهی از قوانین تمرکز میکنند، اغلب نتیجهٔ محدودی میدهند. آگاهی از قانون کافی نیست. آنچه رفتار را شکل میدهد، ساختار استدلال اخلاقی فرد است.
پرسشهایی که کلبرگ باز گذاشت
نظریهٔ کلبرگ چند سؤال مهم را پاسخ نداد و همین سؤالها هنوز هم فعال هستند:
اول، رابطهٔ بین هوش و رشد اخلاقی چیست؟ کلبرگ میگفت رشد شناختی لازمهٔ رشد اخلاقی است، اما رابطهٔ دقیق آنها پیچیده است. افراد با بهرهٔ هوشی بالا گاهی استدلال اخلاقی ضعیفی دارند و بالعکس.
دوم، آیا آموزش مستقیم اخلاقیات، مثل تعلیم ارزشهای مشخص، با رویکرد کلبرگ تعارض دارد؟ کلبرگ میگفت بله، تلقین ارزشها رشد اخلاقی واقعی نیست. اما منتقدان میگویند جوامع باید ارزشهای پایهای را منتقل کنند.
سوم، آیا رشد اخلاقی میتواند در جهت اشتباه هم پیش برود؟ یعنی آیا ممکن است کسی «پیشرفت» کند اما به نوعی که اخلاقاً بدتر شود؟ مثلاً کسی که یاد میگیرد استدلالهای پیچیدهتری برای توجیه رفتار نادرستش بیاورد. کلبرگ این امکان را جدی نگرفت، اما سؤال جالبی است.
جمعبندی
نظریهٔ کلبرگ یک نقشهٔ ذهنی است برای فهمیدن اینکه ذهن اخلاقی انسان چطور رشد میکند. این نقشه کامل نیست، بعضی جادههایش غلط رسم شدهاند و بعضی منطقهها نادیده گرفته شدهاند. اما برای اولین بار چارچوبی داد که میشد با آن درباره رشد اخلاقی به شکل علمی و آزمونپذیر صحبت کرد.
مهمترین چیزی که کلبرگ به ما یاد داد این است که اخلاق رشد میکند. و رشد نیاز به چالش، گفتوگو و صادق بودن با خودمان دارد. این ایده، حتی بدون تأیید هر جزئیات نظریه، ارزش نگه داشتن دارد.
منابع پیشنهادی برای مطالعهٔ بیشتر: «فلسفهٔ رشد اخلاقی» کلبرگ (۱۹۸۱)، «با صدایی متفاوت» کارول گیلیگان (۱۹۸۲)، «پایههای اخلاق» جاناتان هایت (۲۰۱۲)، و پژوهشهای جیمز رست درباره قضاوت اخلاقی.
پرسش و پاسخ
خیر. کلبرگ میگفت اکثر بزرگسالان در مراحل سوم یا چهارم میمانند. رسیدن به مراحل پنجم و ششم نیاز به تجربه، تأمل و برخورد با تعارضهای اخلاقی واقعی دارد. مرحلهٔ ششم آنقدر نادر است که کلبرگ خودش در سالهای آخر عمرش زیر سؤال برد که آیا قابل اثبات تجربی است.
کلبرگ در اصل میگفت مراحل ثابتاند و پسرفت اتفاق نمیافتد. اما پژوهشهای بعدی نشان دادهاند در شرایط استرس شدید، بحران یا محیطهای فشارزا، ممکن است فرد موقتاً به استدلالهای مراحل پایینتر برگردد. این موضوع هنوز محل بحث است.
ربط مستقیم دارد. والدینی که فقط با تنبیه و پاداش کار میکنند، کودک را در مراحل اول و دوم نگه میدارند. گفتوگو، توضیح دادن دلایل، شنیدن نظر کودک و قرار دادنش در موقعیتهای اخلاقی چالشبرانگیز، رشد را تسریع میکند. این یعنی نه یک کتاب قانون، بلکه یک مکالمه.
مراحل اولیه در همهٔ فرهنگها دیده میشوند. اما مراحل بالاتر، بهخصوص مرحلهٔ پنجم و ششم، بیشتر در جوامع فردگرا و غربی گزارش شدهاند. در جوامع جمعگرا که اخلاق به پیوندهای اجتماعی و وفاداری گروهی تعریف میشود، مدل کلبرگ شاید آنچه را که واقعاً اخلاقی است اندازه نگیرد.
پیاژه بر رشد شناختی کلی تمرکز داشت و میگفت اکثر کودکان به آخرین مرحله میرسند. کلبرگ رشد اخلاقی را جداگانه بررسی کرد و نشان داد رشد شناختی لازم است اما کافی نیست. فردی ممکن است از نظر شناختی بالغ باشد اما از نظر اخلاقی هنوز در مراحل ابتدایی بماند.
یکی از سؤالهایی که کمتر مطرح میشود این است: آیا انسانهای بالغ هم میتوانند در مراحل اخلاقی پیشرفت کنند؟
دادههای مطالعهٔ طولی کلبرگ نشان میدهد بله، اما کند. بیشترین تحول در دههٔ دوم و سوم زندگی اتفاق میافتد. بعد از ۳۰ سالگی، تحولات اخلاقی محسوستر کمیاباند، اما نه ناممکن.
چه چیزی در بزرگسالی رشد اخلاقی را ممکن میکند؟ معمولاً تجربههایی که مستقیماً مسئولیت اخلاقی ایجاد میکنند. پدر یا مادر شدن، تجربهٔ بیعدالتی شخصی، کار داوطلبانه در محیطهای آسیبپذیر، یا حتی خواندن ادبیات خوب که همدلی را تقویت میکند. همهٔ اینها میتوانند ذهن را به مواجهه با سؤالهای اخلاقی پیچیدهتر وادار کنند.
از طرف دیگر، ماندن در محیطهای یکنواخت که همه ارزشهای یکسانی دارند، یا زندگیای که هرگز به چالش جدی کشیده نمیشود، احتمالاً رشد اخلاقی را کند میکند.
منابع
- Kohlberg, L. (1958). The development of modes of moral thinking and choice in the years 10 to 16 (Unpublished doctoral dissertation). University of Chicago. ↩︎
- Piaget, J. (1932). The moral judgement of the child. Kegan Paul. ↩︎
- Colby, A., Kohlberg, L., Gibbs, J., & Lieberman, M. (1983). A longitudinal study of moral judgment. Monographs of the Society for Research in Child Development, 48(1–2), 1–124. ↩︎
- Kohlberg, L. (1981). The philosophy of moral development: Moral stages and the idea of justice (Vol. 1). Harper & Row. ↩︎
- Gilligan, C. (1982). In a different voice: Psychological theory and women’s development. Harvard University Press. ↩︎
- Haidt, J. (2012). The righteous mind: Why good people are divided by politics and religion. Pantheon Books. ↩︎
- Rest, J., Narvaez, D., Bebeau, M., & Thoma, S. (1999). Postconventional moral thinking: A neo-Kohlbergian approach. Lawrence Erlbaum Associates. ↩︎



