بیوگرافی و زندگینامه زیگموند فروید، پدر روانکاوی

زیگموند فروید، یا با نام کامل زیگموند شلومو فروید، یکی از تأثیرگذارترین متفکران تاریخ بشر است. او را به عنوان پدر روانکاوی میشناسند؛ مردی که با طرح مفهوم ناهشیار، تفسیر رویا، و روشهای درمانی نوین، نه فقط روانشناسی بلکه ادبیات، فلسفه، سینما، و فرهنگ عامهٔ قرن بیستم را زیر و رو کرد. اسمش را که میبری، آدمها یا با تحسین واکنش نشان میدهند یا با مخالفت صریح، و این خودش چیزی میگوید. کمتر متفکری بوده که دههها پس از مرگش هنوز اینقدر بحثبرانگیز باشد.
فروید در ۶ مهٔ ۱۸۵۶ در اتریش-مجارستان به دنیا آمد، در ۱۸۸۱ دکترای پزشکی گرفت، روانکاوی را بنیان گذاشت، بیش از ۲۴ جلد آثار علمی نوشت، و در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در لندن درگذشت. اما زندگیش، مثل نظریههایش، پیچیدهتر از هر خلاصهای است.
کودکی و خانواده: ریشههایی که فروید هرگز فراموش نکرد
زیگموند فروید ششم مهٔ ۱۸۵۶ در شهر پریبور (Příbor)، واقع در منطقهای از اتریش-مجارستان که امروز جمهوری چک است، به دنیا آمد. اول فرزند و محبوبترین بچهٔ خانواده بود. خانوادهاش یهودی بودند و در آن دوره زندگی برای یهودیان اروپای مرکزی، حتی کسانی که از نظر مذهبی سختگیر نبودند، با فشار اجتماعی و اقتصادی مداوم همراه بود.
پدرش، یاکوب فروید، بازرگان پشم بود. مردی که هنگام تولد زیگموند ۴۱ سال داشت و از ازدواج اولش دو پسر به نامهای امانوئل و فیلیپ داشت. مادرش آمالیا ناتانسون، بیست سال از یاکوب جوانتر و سومین همسر او بود. آمالیا زیگموند را فرزند محبوب خود میدانست و رابطهشان تا آخر عمر گرم ماند. این رابطه بعداً در نظریههای خودِ فروید دربارهٔ پیوند مادر و پسر و کمپلکس ادیپ اثر مستقیم گذاشت.
خانواده در تنگنای مالی بودند. وقتی زیگموند به دنیا آمد، همه در یک اتاق اجارهای زندگی میکردند. در سال ۱۸۵۹، وقتی فروید ۳ ساله بود، خانواده پریبور را ترک کردند؛ ابتدا به لایپزیگ، سپس به وین. برادران ناتنی امانوئل و فیلیپ به منچستر رفتند. آن جدایی از جان، پسر امانوئل که همبازی کودکیِ فروید بود، سالها بعد خودِ فروید آن را با احساسات متناقضی توصیف کرد.
وین برای فروید هم خانه شد و هم زندان. ۷۸ سال از ۸۳ سال عمرش را آنجا گذراند.
تحصیلات: پسری که برای برتری ساخته شده بود
در ۱۸۶۵، نُه ساله، فروید وارد Gymnasium Leopoldstadt، یکی از بهترین مدارس وین شد. از همان ابتدا دانشآموزی برجسته بود که با همسالانش فاصله داشت.
زبانها برایش مثل تنفس بودند. آلمانی زبان مادریش بود، عبری را از خانه یاد گرفته بود. در مدرسه لاتین، یونانی، فرانسه و انگلیسی آموخت. بعداً به اسپانیایی و ایتالیایی هم تسلط پیدا کرد. این توانایی زبانی بعداً در نوشتار فروید کاملاً مشهود است؛ نثرش را به عنوان یکی از شیواترین آثار ادبی آلمانی قرن بیستم میشناسند.
اما این مدرسه و دانشگاه برای فروید یهودی در اتریش-مجارستان، مکانهای بیتنش نبودند. تحقیر، کنار گذاشته شدن، تمسخر به خاطر هویت یهودی را چشید. بعداً گفت که این تجربهها چیزی در او ساختند: توانایی در اقلیت ایستادن بدون احساس شکست. این را خودش در «تفسیر خواب» با صراحت آورده است.
در ۱۸۷۳، ۱۷ ساله، وارد دانشگاه وین شد. اول به حقوق فکر میکرد، اما جلساتی از آثار داروین را شنید و به علوم طبیعی کشیده شد. نهایتاً وارد دانشکدهٔ پزشکی شد.
تحصیل پزشکیش طولانیتر از حد معمول شد، نه به خاطر ضعف، بلکه به خاطر کنجکاوی وسیع. سالهایی را در آزمایشگاه ارنست بروکه، یکی از پیشروان فیزیولوژی و علم اعصاب، گذراند. آنجا نوروآناتومی و نوروپاتولوژی مطالعه کرد و شبکهٔ فیبریلاری نورون را بررسی کرد. این پایهٔ علمی سختگیرانه بعداً با کار بالینیاش درهم آمیخت و چیزی منحصربهفرد ساخت.
در ۱۸۸۱، ۲۵ ساله، با درجهٔ دکترا از دانشگاه وین فارغالتحصیل شد.
مارتا، خانواده، و زندگی شخصی فروید
در ۱۸۸۲، بروکه به فروید گفت که چشمانداز ترفیع در آزمایشگاه خوب نیست و طبابت خصوصی سودآورتر خواهد بود. فروید وارد بیمارستان عمومی وین شد. آنجا چند سال در بخشهای مختلف از جمله جراحی، طب داخلی، و روانپزشکی آموزش دید، از جمله زیر نظر روانپزشک تئودور مانیرت.
همان سال مارتا برنیز را ملاقات کرد. نوهٔ یک خاخام ارشد بود. نامزدیشان چهار سال طول کشید، چون فروید پول کافی برای تأمین زندگی مشترک نداشت. نامههای این دوره که بعداً منتشر شدند، تصویری از مردی عمیقاً عاشق و در عین حال کنترلگر نشان میدهند.
در ۱۸۸۶ ازدواج کردند. نتیجهٔ این ازدواج شش فرزند بود: ماتیلد، ژان مارتین، اولیور، ارنست، سوفی، و آنا. از میان اینها، آنا فروید مسیر پدر را ادامه داد و یکی از مهمترین روانکاوان قرن بیستم شد، به ویژه در زمینهٔ روانکاوی کودکان.
پاریس و شارکو: سفری که همه چیز را عوض کرد
در ۱۸۸۵، فروید بورسیهای گرفت و برای تحصیل به پاریس رفت. آنجا زیر نظر ژان مارتن شارکو، عصبشناس مشهور بیمارستان سالپتریر، کار کرد. شارکو از هیپنوتیزم برای درمان هیستری استفاده میکرد و نشان میداد که علائم جسمانی میتوانند منشأ روانی داشته باشند.
این برای فروید یک شوک شناختی بود. تا پیش از آن، پزشکی اروپایی اغلب هیستری را یا ساختگی میدانست یا از اختلال فیزیکی ریشهگرفته. اما شارکو نشان داد که ذهن میتواند بدن را بیمار کند. فروید این ایده را با خود به وین برد و سالها بعد آن را تبدیل به بنیان روانکاوی کرد.
یوزف برویر و اولین گامهای روانکاوی
بازگشت فروید از پاریس نقطهٔ عطفی بود. همکاری با یوزف برویر، پزشک و دوست قدیمیاش، مسیرش را کاملاً تغییر داد.
برویر با بیماری به اسم آنا اُ (نام واقعی: برتا پاپنهایم) کار کرده بود. این بیمار وقتی دربارهٔ تجربیات گذشتهاش صحبت میکرد، علائمش کاهش پیدا میکرد. خود آنا اُ این روش را «درمان از طریق صحبت» (talking cure) یا «دودکشکشی» (chimney sweeping) نامید. برویر این مشاهده را با فروید در میان گذاشت.
فروید این یافته را جدی گرفت و آن را بسط داد. در ۱۸۹۵، «مطالعاتی دربارهٔ هیستری» را با برویر منتشر کردند. این کتاب اولین گام رسمی به سمت روانکاوی بود. اما رابطهٔ فروید و برویر بعداً به خاطر اختلاف نظر دربارهٔ نقش تمایلات جنسی در پیدایش اختلالات روانی تیره شد. فروید معتقد بود که عامل جنسی مرکزی است؛ برویر این را نپذیرفت.
نکتهٔ تاریخی مهم: تحقیقات بعدی نشان داد که فروید و برویر در توصیف «بهبود کامل» آنا اُ مبالغه کرده بودند. برتا پاپنهایم بعداً در یک آسایشگاه بستری شد، هرچند در ادامهٔ زندگیش به یک فعال اجتماعی برجسته تبدیل شد.
زیگموند فروید و مکتب روانکاوی
روانکاوی چیست؟
روانکاوی هم یک نظریه است و هم یک روش رواندرمانی که فروید طی سه دهه پایهگذاری کرد. ایدهٔ اصلی این است که بخش بزرگی از رفتار، احساسات و اختلالات روانی انسان از فرایندهای ذهنی ناهشیار ریشه میگیرد؛ فرایندهایی که فرد از آنها آگاه نیست اما روی زندگیش تأثیر میگذارند.
فروید این ذهن را با مدلهای گوناگونی توصیف کرد. در اولین مدل «توپوگرافیک»، ذهن را به سه لایهٔ هشیار، پیشهشیار و ناهشیار تقسیم کرد. بعداً، در دههٔ ۱۹۲۰، مدل سهگانهٔ مشهورتر ساختار شخصیت یا نهاد (Id)، من (Ego) و فرامن (Superego) را ارائه داد. نهاد مخزن غرایز اولیه است، به ویژه غرایز جنسی و پرخاشگرانه. فرامن نمایندهٔ ارزشهای اجتماعی و اخلاقی درونیشده است. و من در میان این دو برای حفظ تعادل تلاش میکند.
برای کار بالینی، فروید روش تداعی آزاد را توسعه داد. بیمار روی کاناپه دراز میکشید و هر چیزی که به ذهنش میرسید بیان میکرد، بدون سانسور. فروید پشت سرش مینشست، گوش میداد و الگوها را تحلیل میکرد. همچنین تحلیل انتقال (Transference) را به عنوان ابزاری درمانی توسعه داد؛ فرایندی که در آن بیمار احساسات مرتبط با افراد مهم زندگیاش را ناخودآگاه به درمانگر منتقل میکند.
مدل ذهن فروید: هشیار و ناهشیار
فروید ذهن را به کوه یخی تشبیه میکرد. آنچه از سطح آب بیرون است، یعنی هشیار، کوچکترین بخش است. زیر آب، یعنی ناهشیار، جایی که خاطرات سرکوبشده، تعارضات حلنشده و غرایز بنیادی قرار دارند، بخش اعظم است.
این ایده که پردازشهای ذهنی خارج از آگاهی بر رفتار تأثیر میگذارند امروز در عصبشناسی شناختی پشتیبانی تجربی دارد، هرچند نه دقیقاً به شکل «ناهشیار فرویدی».
نظریهٔ رشد روانی-جنسی
یکی از جنجالیترین بخشهای نظریهٔ فروید، مراحل رشد روانی-جنسی است. فروید معتقد بود که رشد روانی کودک از طریق مراحلی پیش میرود که هر کدام بر یک ناحیهٔ جسمانی متمرکز هستند: مرحلهٔ دهانی (۰ تا ۱.۵ سال)، مقعدی (۱.۵ تا ۳ سال)، آلتی (۳ تا ۶ سال)، نهفته (۶ تا بلوغ) و تناسلی (از بلوغ به بعد). توقف در هر مرحله، به اعتقاد فروید، منجر به شخصیتهای خاص یا اختلالات روانی در بزرگسالی میشود.
عقده ادیپ، که فروید آن را ویژهٔ پسران میدانست، از جمله نظریههایی است که بیشترین بحث را برانگیخته. فروید معتقد بود پسر در مرحلهٔ آلتی به مادر علاقهٔ عاطفی-جنسی پیدا میکند و پدر را رقیب میبیند. حل این تعارض زیربنای رشد روانی سالم است.
مکانیزمهای دفاعی
از مفاهیمی که فروید و بعداً دخترش آنا فروید توسعه دادند، مکانیزمهای دفاعی است. اینها راهبردهای ناهشیاری هستند که «من» برای مدیریت اضطراب به کار میبرد. سرکوب، انکار، فرافکنی، جابجایی، والایش، دلیلتراشی، واپسروی، از این دسته هستند. مکانیزمهای دفاعی یکی از بخشهایی از نظریهٔ فروید هستند که در روانشناسی معاصر هنوز جایگاه قابلتوجهی دارند، حتی در میان منتقدان فروید.
تفسیر رویا
در ۱۹۰۰، فروید «تفسیر خواب» را منتشر کرد که آن را مهمترین کارش میدانست. در این کتاب استدلال کرد که رویاها «شاهراه سلطنتی به ناهشیار» هستند. رویا نمایشی از آرزوهای سرکوبشدهٔ نهاد است که در قالب تصاویر نمادین ظاهر میشود. فروید تمایز گذاشت بین محتوای ظاهری رویا (آنچه رویابین به یاد میآورد) و محتوای پنهانی آن (معنای ناهشیار زیرین).
کتاب در ابتدا با استقبال سردی روبرو شد؛ در هشت سال اول تنها ۶۰۰ نسخه فروخته شد. اما به تدریج یکی از تأثیرگذارترین متون قرن بیستم شد.
کوکائین، سیگار، و جنبههای کمتر گفتهشدهٔ فروید
ماجرای کوکائین
در دههٔ ۱۸۸۰، پیش از آنکه عوارض کوکائین به خوبی شناخته شود، این ماده در پزشکی کاربرد داشت. فروید در ۱۸۸۴ مقالهای دربارهٔ کوکائین نوشت و از خواص درمانی آن در کاهش افسردگی و خستگی سخن گفت. خودش هم از آن استفاده میکرد.
اما ماجرا پیچیده شد. فروید به دوستش ارنست فون فلایشل-مارکسو، فیزیولوژیست اتریشی که معتاد به مورفین شده بود، پیشنهاد کرد کوکائین را امتحان کند. فلایشل انگشت شستش را هنگام کالبدشکافی جراحت دیده بود و برای تسکین درد مزمن به مورفین روی آورده بود. فروید معتقد بود کوکائین میتواند اعتیاد به مورفین را درمان کند.
نتیجه فاجعهبار بود. فلایشل دوز مصرفی کوکائین را تا بیش از یک گرم در روز رساند و به هر دوی مورفین و کوکائین معتاد شد. در ۱۸۹۱ درگذشت. این ماجرا به اعتبار پزشکی فروید آسیب زد و خودش بعداً با پشیمانی از آن یاد کرد.
سیگار برگ: عادتی که جانش را گرفت
فروید از ۲۴ سالگی سیگار میکشید. با گذشت زمان به سیگار برگ علاقمند شد و روزانه نزدیک به ۲۰ سیگار برگ مصرف میکرد. ویلهلم فلیس، نزدیکترین دوستش در دههٔ ۱۸۹۰، بارها دربارهٔ عوارض سیگار هشدار داده بود. فروید این هشدارها را جدی نمیگرفت. بر این باور بود که سیگار کشیدن توانایی کار و تمرکز را افزایش میدهد.
جالب اینجاست که در نامهای به فلیس در ۱۸۹۷ نوشت که اعتیاد به دخانیات شکلی از خودارضایی است، که خودش آن را عادتی بد میدانست. این مثال کوچک از همان پیچیدگی درونی فروید است که نظریهپرداز اعتیاد بود اما خودش معتاد ماند.
در ۱۹۲۳، ۶۷ ساله، سرطان دهان تشخیص داده شد. بیش از ۳۰ عمل جراحی طی ۱۶ سال بعدی. درد مداوم. اما حتی در آن دوره هم سیگار کشیدن را کنار نگذاشت.
روابط و شکافهای بزرگ: یونگ، آدلر، و بقیه
فروید در دههٔ اول قرن بیستم به تدریج دور خود را از همفکران جمع کرد. کارل گوستاو یونگ، آلفرد آدلر، اوتو رانک و دیگران اطرافش بودند. انجمن روانکاوی بینالمللی در ۱۹۱۰ تأسیس شد و فروید یونگ را به عنوان «ولیعهد» خود میدید. اما این همکاریها پایدار نماندند.
آدلر در ۱۹۱۱ جدا شد. او رویکرد اجتماعیتری داشت و بر قدرت، حقارت، و تلاش برای برتری به عنوان محرکهای اصلی رفتار تأکید میکرد. فروید اعتقاد داشت که آدلر نقش غرایز جنسی را نادیده میگیرد.
یونگ در ۱۹۱۲ کتاب «روانشناسی ناهشیار» را منتشر کرد که نشان میداد مسیرش از فروید جدا شده. او ناهشیار را نه فقط مخزن سرکوبهای شخصی بلکه شامل «ناهشیار جمعی» با کهنالگوهای مشترک بشری میدانست. همچنین با محوریت جنسیت در نظریهٔ فروید مخالف بود. در ۱۹۱۳ رسماً جدا شدند. نامهنگاریهایشان در آن دوره تلخ و تند بود.
هر جدایی با آزردگی شخصی فروید همراه بود. این الگو بعداً مورد انتقاد قرار گرفت. منتقدان گفتند فروید نه مثل یک دانشمند که نظریهاش را با شواهد تصحیح میکند، بلکه مثل رهبر یک مکتب فکری رفتار کرد که هر انحرافی را خیانت میدانست.
انتقال و ضدانتقال: قلب کار بالینی فروید
یکی از مفاهیمی که فروید طی کار بالینیش به آن رسید و بعداً به یکی از مهمترین ابزارهای روانکاوی تبدیل شد، انتقال (Transference) است. انتقال یعنی بیمار در جریان درمان، احساسات، انتظارات و الگوهایی را که در روابط مهم گذشتهاش (معمولاً با والدین) داشته، ناخودآگاه به درمانگر منتقل میکند. ممکن است بیمار ناگهان از درمانگرش عصبانی شود، به او وابسته شود، یا از او بترسد، نه به خاطر رفتار واقعی درمانگر، بلکه به خاطر اینکه درمانگر ناخودآگاه جای شخص مهمی از گذشته را گرفته است.
فروید در ابتدا انتقال را یک مانع میدید. اما به تدریج فهمید که همین پدیده میتواند قویترین ابزار درمانی باشد. اگر بیمار الگوی رابطهاش با پدر یا مادرش را در اتاق درمان بازسازی کند، درمانگر میتواند این الگو را در لحظه ببیند و با بیمار در موردش کار کند. به جای اینکه فقط از گذشته صحبت کنند، گذشته در همان لحظهٔ حال زنده میشود.
مفهوم مرتبط دیگر ضدانتقال (Countertransference) است. فروید در ابتدا این را واکنشهای ناخودآگاه درمانگر به انتقال بیمار میدانست و آن را مشکلی میدید که باید کنترل شود. درمانگر باید خودش را به اندازهای بشناسد که احساسات شخصیاش وارد درمان نشوند. به همین دلیل بود که فروید معتقد بود هر روانکاو باید خودش هم روانکاوی شود.
نگاه مدرنتر به ضدانتقال پیچیدهتر است. روانکاوان بعدی، از جمله پائولو هاینمان، استدلال کردند که ضدانتقال اگر درست فهمیده شود، خودش اطلاعات ارزشمندی دربارهٔ دنیای درونی بیمار به درمانگر میدهد. اما این بحث را فروید باز کرد و بعد از مرگش ادامه یافت.

بیماران مشهور فروید: نظریه در عمل
نظریههای فروید از هوا نیامدند. هر کدام از مفاهیم کلیدیش ریشه در برخورد مستقیم با بیماران دارند. چند پرونده مشهورند که هنوز در آموزش روانکاوی و روانشناسی بالینی تدریس میشوند:
دورا (۱۹۰۵)
دورا نام مستعار دختر جوانی بود که والدینش او را پیش فروید آوردند. فروید تشخیص داد که دورا درگیر یک شبکهٔ پیچیده از روابط خانوادگی است که در آن پدرش با زن متأهلی رابطه داشت و شوهر آن زن هم به دورا توجه جنسی نشان داده بود. فروید در تحلیل دورا مفهوم انتقال را بسط داد، اما خودش بعداً اذعان کرد که این درمان ناتمام ماند چون دورا ناگهان آن را قطع کرد. او بعداً گفت که نتوانست انتقال دورا به خودش را به موقع تشخیص دهد.
انسان گرگ (۱۹۱۸)
سرگئی پانکهیف، اشرافزادهٔ روسی که بعداً به «انسان گرگ» مشهور شد، یکی از بیماران طولانیمدت فروید بود. فروید از طریق تحلیل رویاهای کودکیش، از جمله رویای مشهور گرگها روی درخت، به ریشههای اضطراب و علائم روانیاش رسید. این پرونده یکی از کاملترین نمونههای تحلیل روانکاوانه در تاریخ است.
انسان موش (۱۹۰۹)
ارنست لانزر، که فروید او را «انسان موش» نامید، با وسواسهای شدید به او مراجعه کرد. یکی از این وسواسها تصویر شکنجه با موش بود که فروید را به سمت تحلیل احساسات متناقض او نسبت به پدر و نامزدش هدایت کرد. فروید در این پرونده مفهوم تعارض احساسی (ambivalence) را عمیقتر بررسی کرد.
پسر کوچولو هانس (۱۹۰۹)
جالبترین پرونده از این نظر که فروید هرگز مستقیم با این بیمار کار نکرد. هانس پسر بچهای بود که دچار فوبیای اسب شده بود. فروید از طریق گزارشهای پدر هانس که خودش یکی از پیروانش بود، این مورد را تحلیل کرد و آن را شاهدی برای نظریهٔ کمپلکس ادیپ دانست. این پرونده از نظر روششناسی همواره مورد انتقاد بوده، چون فروید مستقیماً بیمار را ندیده بود.
هر چهار پرونده چیز مشترکی دارند: فروید از آنها برای تأیید نظریههایش استفاده کرد، در حالی که منتقدان میگویند این رویکرد برعکس بود. نظریه از پیش وجود داشت و پروندهها برای نشان دادنش انتخاب شدند.
فروید، دین، و یهودیت
رابطهٔ فروید با دین یکی از پیچیدهترین ابعاد شخصیتش است. از یک طرف، «آیندهٔ یک پندار» را نوشت که در آن دین را توهمی روانی میدانست، ریشهگرفته از نیاز کودکانه به پدری قادر مطلق که از انسان در برابر طبیعت بیرحم محافظت کند. از طرف دیگر، هرگز هویت یهودیاش را انکار نکرد و در واقع از آن به عنوان بخشی از شکلگیری شخصیتش سخن گفت.
فروید به یهودیت فرهنگی تعلق داشت، نه مذهبی. او عضو Bnai Brith، سازمان فرهنگی یهودی، بود و در جلسات آنها سخنرانی میکرد. در نوشتههایش گفت که یهودی بودن یعنی یاد گرفتن اینکه در اقلیت بایستی و از نظر دیگران برایت مهم نباشد. این دقیقاً همان چیزی بود که در دوران مدرسه در وین یاد گرفته بود.
جالب است که یکی از صمیمانهترین دوستان فروید اسکار فیستر بود، کشیش پروتستان سوئیسی. مکاتباتشان که در کتابی منتشر شده، نشان میدهد این دو میتوانستند هم با صمیمیت دوست باشند و هم دربارهٔ دین کاملاً مخالف یکدیگر باشند. فیستر معتقد بود روانکاوی و ایمان دینی با هم سازگارند. فروید این را نمیپذیرفت، اما این اختلاف نظر هرگز دوستیشان را تیره نکرد.
آخرین کتاب بزرگ فروید، «موسی و یکتاپرستی»، در واقع تلاشی بود برای فهمیدن ریشههای یهودیت از طریق روانکاوی. اما این کتاب بیش از آنکه تفسیر تاریخی باشد، پروژهٔ شخصی فروید بود برای فهمیدن هویت خودش.
فروید و هنر: روانکاوی فراتر از مطب
فروید به هنر، ادبیات و باستانشناسی علاقهٔ عمیقی داشت. اتاق کارش در وین و بعداً در لندن پر بود از مجسمههای باستانی مصری، یونانی و رومی. این مجموعه برایش نمادی بود از کاوش در لایههای پنهان تاریخ، درست مثل کاوش در لایههای پنهان ذهن.
او دربارهٔ لئوناردو داوینچی یک تحلیل روانکاوانهٔ کامل نوشت و استدلال کرد که کنجکاوی فروکشناپذیر لئوناردو و ناتمام گذاشتن پروژههایش ریشه در کودکی و رابطهٔ ناقصش با مادر دارد. این تحلیل از نظر تاریخی اشکالاتی دارد، اما از نظر روششناختی اولین نمونهٔ جدی «روانکاوی بیوگرافیک» بود.
دربارهٔ مجسمهٔ موسی اثر میکلانژ مقاله نوشت. دربارهٔ ادیپ شهریار سوفوکل، دربارهٔ هملت شکسپیر، دربارهٔ داستایوفسکی. فروید معتقد بود که هنرمندان بزرگ به شهود به چیزهایی دسترسی دارند که روانشناسی تازه دارد آنها را با روش علمی کشف میکند.
این رویکرد تأثیر عمیقی بر نقد ادبی و هنری قرن بیستم گذاشت. اگر امروز میشنوید که کسی دربارهٔ «ناهشیار نویسنده» یا «انگیزههای پنهان شخصیت داستانی» صحبت میکند، این زبان را فروید ساخت.
آنا فروید: دختری که میراث پدر را ساخت
آنا فروید در ۱۸۹۵ به دنیا آمد، کوچکترین فرزند زیگموند و مارتا. از همان کودکی به دنیای فکری پدرش علاقه داشت و تنها فرزندی بود که مسیر روانکاوی را انتخاب کرد.
رابطهٔ آنا با پدرش از جنبهای غیرمعمول بود: فروید خودش آنا را روانکاوی کرد. این امروز نقض آشکار اخلاق حرفهای است. اما در آن زمان هنوز مرزهای اخلاق حرفهای روانکاوی شکل نگرفته بود.
آنا فروید در زمینهٔ روانکاوی کودکان کار بنیادی انجام داد. او استدلال کرد که روانکاوی کودکان نمیتواند دقیقاً همان روش بزرگسالان باشد. کودکان تداعی آزاد نمیکنند، بازی میکنند. بنابراین بازیدرمانی را به عنوان ابزار اصلی معرفی کرد. در این نقطه با ملانی کلاین، روانکاو دیگری که همزمان روی روانکاوی کودکان کار میکرد، اختلاف نظر جدی داشت. کلاین معتقد بود میتوان با کودکان بسیار کوچکتر هم روانکاوی کرد و بیشتر بر غرایز تأکید میکرد. آنا بر اهمیت محیط و روابط واقعی کودک تأکید میکرد.
کتاب «من و مکانیزمهای دفاعی» (۱۹۳۶) نوشتهٔ آنا فروید یکی از مهمترین کارهای روانکاوی قرن بیستم است. در آن، فهرست جامعی از مکانیزمهای دفاعی ارائه داد که پدرش به صورت پراکنده مطرح کرده بود.
آنا تا آخر عمر در لندن ماند، کلینیک همپستد را اداره کرد، و تا سال ۱۹۸۲ که درگذشت فعال ماند. میراث او در روانکاوی کودکان و در مفهومسازی مکانیزمهای دفاعی کمتر از میراث پدرش نیست.
فروید، یونگ، آدلر: سه نگاه به یک مسئله
وقتی پیروان اصلی فروید جدا شدند، هر کدام مکتب مستقلی ساختند که هنوز هم در روانشناسی بالینی معاصر حضور دارد. مقایسهٔ این سه نگاه برای فهم فروید ضروری است:
دربارهٔ انگیزهٔ اصلی انسان: فروید غرایز جنسی و پرخاشگری را محرک اصلی میدانست. آدلر استدلال کرد که احساس حقارت و تلاش برای برتری انگیزهٔ بنیادیتری است. یونگ معتقد بود که جستجو برای معنا و فردیت (individuation) محور زندگی روانی است.
دربارهٔ ناهشیار: فروید ناهشیار را انبار تعارضات سرکوبشده، خاطرات دردناک و غرایز کنترلنشده میدانست. یونگ ناهشیار را به دو لایه تقسیم کرد: ناهشیار شخصی (شبیه نگاه فروید) و ناهشیار جمعی که حاوی کهنالگوهای مشترک تمام بشریت است. آدلر اصولاً اهمیت چندانی به ناهشیار نمیداد و بر جهتگیری آگاهانه به سمت هدف تأکید میکرد.
دربارهٔ درمان: فروید هدف درمان را آوردن مواد ناهشیار به آگاهی میدانست. آدلر میخواست بیمار سبک زندگی ناکارآمدش را بشناسد و تغییر دهد. یونگ به دنبال کمک به بیمار برای پیدا کردن معنای منحصربهفرد زندگیاش بود.
هیچکدام از اینها کاملاً درست یا کاملاً غلط نیستند. روانشناسی معاصر از هر سه خط فکر بهره میبرد، هرچند اغلب بدون ذکر نام.
فروید و نازیسم: سالهای آخر در وین
با به قدرت رسیدن هیتلر در ۱۹۳۳ در آلمان، موج یهودستیزی آغاز شد. در مراسم کتابسوزان ۱۹۳۳، نازیها هنگام سوزاندن کتابهای فروید فریاد زدند: «در برابر برآوردِ روحنابودکنندهٔ زندگی جنسی، و به نام شرافت روح انسانی، نوشتههای زیگموند فروید را به آتش میسپاریم.» فروید در پاسخ گفت: «چه اندازه پیشرفت کردهایم! اگر در قرون وسطی زندگی میکردیم خودم را میسوزاندند، ولی امروز به سوزاندن کتابهایم بسنده کردهاند.»
در مارس ۱۹۳۸، آلمان اتریش را اشغال کرد (Anschluss). موج گستردهای از خشونت ضد یهودی وین را فراگرفت. خانه و انتشاراتِ فروید مصادره شد. دخترش آنا توسط گشتاپو برای بازجویی احضار شد. همین رویداد بیش از هر چیز دیگری فروید را متقاعد کرد که باید برود.
پرنس ماری بوناپارت، نوهٔ نابراردری ناپلئون و بیمار سابق فروید، برای نجاتش وارد عمل شد. او باجهایی را که نازیها مطالبه میکردند پرداخت و با دیپلماسی پیچیدهای مجوز خروج فروید و خانوادهاش را گرفت. همچنین کتابخانه، مجموعهٔ مجسمههای باستانی و کاناپهٔ مشهور فروید هم از وین خارج شدند.
فروید در چهارم ژوئن ۱۹۳۸ وین را ترک کرد. همراهش بودند: مارتا، آنا، خدمتکار خانه پائولا فیختل، و یک پزشک جوان. استقبال از فروید در لندن گرم بود. اما چهار خواهر فروید که در وین ماندند، بعداً در اردوگاههای مرگ نازیها کشته شدند.
آثار و کتابهای زیگموند فروید
فروید نویسندهای پرکار بود و آثارش در «مجموعهٔ آثار استاندارد» (Standard Edition) در ۲۴ جلد گردآوری شدهاند. مهمترین کتابهایش را در زیر مرور میکنیم:
تفسیر خواب (۱۹۰۰)
مهمترین کتاب فروید به عقیدهٔ خودش. اینجا بود که نظریهٔ ناهشیار را با دقت تمام توضیح داد و رویا را به عنوان «شاهراه سلطنتی به ناهشیار» معرفی کرد. کتاب در ابتدا با استقبال سردی روبرو شد اما به تدریج به یکی از تأثیرگذارترین متون قرن بیستم تبدیل شد.
سه مقاله دربارهٔ نظریهٔ جنسی (۱۹۰۵)
جنجالیترین کار فروید در آن دوره. او اینجا نظریهٔ رشد روانی-جنسی و مراحل آن را ارائه داد و صراحتاً گفت که کودکان موجودات جنسی هستند. این ادعا برای جامعهٔ ادوارد-ویکتوریایی شوکآور بود.
توتم و تابو (۱۹۱۳)
در کتاب توتم و تابو، فروید روانکاوی را به انسانشناسی تسری داد. ادعا کرد که ساختارهای اجتماعی اولیه از همان پویاییهایی سرچشمه میگیرند که در روان فرد مشاهده میشود. این کتاب از نظر روششناسی انتقادات جدی دریافت کرد اما تأثیرش بر متفکران قرن بیستم غیرقابل انکار است.
فراسوی اصل لذت (۱۹۲۰)
کتابی که مفهوم «غریزهٔ مرگ» (Thanatos) را در مقابل «غریزهٔ زندگی» (Eros) معرفی کرد. این کتاب پس از پایان جنگ جهانی اول نوشته شد، دورهای که فروید شاهد مرگ داماد و نوهاش هم بود.
«من» و «نهاد» (۱۹۲۳)
معرفی مدل سهگانهٔ نهاد، من و فرامن. همان ساختار توپوگرافیک ذهن که بیشتر مردم وقتی اسم فروید میآید در ذهنشان نقش میبندد.
آیندهٔ یک پندار (۱۹۲۷)
کتاب آیندهٔ یک پندار دیدگاه فروید دربارهٔ دین است. او دین را یک توهم روانی میدانست که از نیاز به آرامش و پدر قدرتمند سرچشمه میگیرد. این نگاه هنوز در فلسفهٔ دین بحثبرانگیز است.
تمدن و ملالتهایش (۱۹۳۰)
یکی از قابلخواندنترین کارهای فروید. اینجا استدلال کرد که تمدن به طور ذاتی ناراحتی ایجاد میکند، چون غرایز را سرکوب میکند. این تنش بین فرد و جامعه، بین غریزه و فرهنگ، تنشی است که هرگز کاملاً حل نمیشود.
موسی و یکتاپرستی (۱۹۳۹)
آخرین کتاب مفصل فروید موسی و یکتاپرستی بود. ادعایی جسورانه و اختلافی: موسی مصری بود، و یکتاپرستی از مصر به قوم بنیاسرائیل منتقل شد. یهودیان ارتدوکس واکنش تندی نشان دادند. مورخان و کتابمقدسشناسان هنوز دربارهٔ این فرضیه اختلاف نظر دارند.
فهرست کاملتر آثار فروید
- تفسیر خواب
- توتم و تابو
- روانشناسی گروه و تحلیل من
- تمدن و ملالتهای آن
- اتوبیوگرافی
- موسی و یکتاپرستی
- آیندهٔ یک پندار
- بررسی رفتارهای جنسی
- روانشناسی فراموشی
- روانکاوی لئوناردو داوینچی
- چرا جنگ
- گزارش تحلیلی دربارهٔ یک مورد هیستری
- روانکاوی
- مکانیزمهای دفاعی روانی
- اشتباهات لپی
مرگ زیگموند فروید: انتخابی که خودش کرد
در سپتامبر ۱۹۳۹، ۱۶ سال پس از اولین تشخیص سرطان، بیماری فروید به مرحلهای رسیده بود که درد کاملاً قابل تحمل نبود. تومور به فک، کام، و بینی گسترش پیدا کرده بود. عمل جراحی دیگری امکانپذیر نبود. فروید دیگر نمیتوانست به درستی غذا بخورد یا صحبت کند.
فروید پیش از این با پزشکش ماکس شور توافقی داشت: وقتی رنج به حدی رسید که ادامهٔ زندگی فقط شکنجه بود، شور باید کمکش میکرد. در سپتامبر ۱۹۳۹ فروید به شور گفت: «اکنون زندگی برایم چیزی جز شکنجه نیست» و از او خواست تا با آنا صحبت کند.
آنا فروید میخواست مرگ پدر را به تعویق بیندازد. اما ماکس شور او را متقاعد کرد که ادامه دادن به زندگی تنها رنج بیشتر است. آنا قبول کرد. در ۲۱ و ۲۲ سپتامبر، شور دوزهایی از مورفین تزریق کرد. فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در ۸۳ سالگی درگذشت.
سه روز بعد، پیکرش در شمال لندن سوزانده شد. خاکستر او در گلدانی عتیقهٔ یونانی که پرنس بوناپارت به او هدیه داده بود گذاشته شد. همسرش مارتا در ۱۹۵۱ درگذشت و خاکسترش هم در همان گلدان جای گرفت.
در مراسم یادبود در لندن، ارنست جونز، زندگینامهنویس بزرگ فروید، و اشتفان تسوایگ، نویسندهٔ اتریشی، سخنرانی کردند.
پیشنهاد خواندن: فایل صوتی مصاحبهٔ بیبیسی با زیگموند فروید، پدر روانکاوی در ۱۹۳۸
انتقادات علمی به فروید: جایی که نباید از آن فرار کرد
یک نوشتهٔ امانتدارانه دربارهٔ فروید نمیتواند از انتقادات جدی به او بگذرد.
مشکل تکذیبپذیری
کارل پوپر، فیلسوف علم، استدلال کرد که نظریههای فروید علمی نیستند چون تکذیبپذیر نیستند. برای هر چیزی یک توضیح روانکاوانه وجود دارد. اگر بیماری بهتر شد، روانکاوی کارش را کرده. اگر بهتر نشد، «مقاومت» داشته. این ساختار به آزمون درآوردنی نیست. پوپر این را معیار تمایز علم از شبهعلم میدانست.
اتکای بیش از حد به مطالعات موردی
بسیاری از نظریههای فروید از مشاهدهٔ تعداد محدودی بیمار، اغلب زنانِ طبقهٔ متوسط و بالای وین، استخراج شدند. این نمونه برای تعمیم به «انسان» کافی نیست. فروید هیچگاه دادههای منظم آماری جمعآوری نکرد.
نگاه فروید به زن
فروید ایدهٔ جنسیت زنانه را به عنوان انحراف از هنجار مردانه توصیف کرد. نظریهٔ «حسادت به آلت» (penis envy) امروز حتی در میان روانکاوانی که مدافع فروید هستند جایگاه سستتری دارد. فمینیستها از دههٔ ۱۹۶۰ انتقادات جدی به این بخش از نظریه وارد کردهاند.
تکذیب گزارشهای آسیب جنسی در کودکی
در دههٔ ۱۸۹۰ فروید ابتدا معتقد بود که بسیاری از اختلالات روانی ریشه در آزار جنسی واقعی در کودکی دارند. بعداً این نظریه را کنار گذاشت و گفت که این گزارشها اغلب «خیالپردازی» هستند. این چرخش تا امروز از نظر اخلاقی بحثبرانگیز است.
این انتقادات جدیاند اما نظریههای فروید را کاملاً باطل نمیکنند. بخشهایی از کارش از آزمونهای تجربی جان سالم به در بردهاند.
میراث فروید: چه مانده، چه تغییر کرده
پنج چیز از فروید مانده که روانشناسی معاصر با آنها کار میکند، حتی اگر اسم فروید نیاید:
- ناهشیار: ایدهٔ اینکه پردازشهای ذهنیِ خارج از آگاهی بر رفتار تأثیر میگذارند در عصبشناسی شناختی معاصر پشتیبانی تجربی دارد.
- مکانیزمهای دفاعی: سرکوب، انکار، فرافکنی در روانشناسی بالینی معاصر کاربرد دارند، با تعریفهای دقیقتر و شواهد تجربی بیشتر.
- اهمیت روابط اولیه: فروید اول کسی بود که تأکید کرد تجربیات کودکی در رشد روانی نقش اساسی دارند. این ایده در نظریهٔ دلبستگی بولبی و روانشناسی رشد معاصر تأیید شده است.
- رواندرمانی از طریق گفتار: ایدهٔ اینکه صحبت کردن با یک درمانگر متخصص میتواند اختلالات روانی را کاهش دهد، امروز جهانی شده است.
- تأثیر فرهنگی: فروید بهقدری در فرهنگ غرب نفوذ کرده که حتی کسانی که هرگز کتابش را نخواندهاند از مفاهیمش استفاده میکنند؛ «لغزش فرویدی»، «مکانیزمهای دفاعی»، «کمپلکس».
فروید و رواندرمانیهای مدرن
شاید کمتر کسی بداند که بسیاری از رویکردهای امروزی رواندرمانی، حتی آنهایی که ظاهراً از فروید فاصله گرفتهاند، ریشه در تفکر او دارند.
رواندرمانی پویشی کوتاهمدت (STDP) مستقیماً از روانکاوی فروید آمد، اما با یک تغییر کلیدی: به جای سالها درمان هفتگی، در ۱۲ تا ۲۴ جلسه روی یک موضوع کانونی کار میکند. هنوز از مفاهیم انتقال و مکانیزمهای دفاعی استفاده میکند.
رفتاردرمانی شناختی (CBT) که امروز رایجترین روش درمانی در دنیاست، از یک جهت ضد فرویدی است: روی افکار آگاهانه کار میکند نه ناهشیار. اما مفهوم اینکه الگوهای شناختی تحریفشده ریشه در تجربیات اولیه دارند، کاملاً فرویدی است.
نظریهٔ دلبستگی جان بولبی، که امروز یکی از پایههای روانشناسی رشد است، ابتدا در چارچوب روانکاوی شکل گرفت. بولبی روانکاو بود و ایدهٔ اصلیاش، یعنی اهمیت رابطهٔ اولیهٔ مادر-کودک برای سلامت روانی بعدی، کاملاً در ادامهٔ تفکر فروید بود. او بعداً این ایده را با مشاهدهٔ رفتاری و زیستشناسی تکاملی ترکیب کرد.
DBT (درمان دیالکتیک رفتاری) که مارشا لینهان برای اختلال شخصیت مرزی طراحی کرد، مستقیماً فرویدی نیست. اما مفهوم کار با احساسات شدیدی که منشأ ناهشیار دارند، و اهمیت رابطهٔ درمانی، ردپای فروید را دارد.
به طور خلاصه: فروید چارچوبی ساخت که بعدها دیگران آن را با شواهد تجربی قویتر بازسازی کردند، اصلاح کردند، و رد کردند. اما آن چارچوب اولیه بود که امکان پرسیدن این سؤالها را داد.
پرسش و پاسخ
فروید در پریبور، در منطقهای که امروز جمهوری چک است، به دنیا آمد. اما خودش را اتریشی میدانست و ۷۸ سال از ۸۳ سال عمرش را در وین گذراند. در آخرین سال عمرش، پس از اشغال اتریش توسط نازیها، به لندن رفت.
فروید در یک خانوادهٔ یهودی به دنیا آمد اما خودش را یهودی غیرمعتقد میدانست. در «آیندهٔ یک پندار» دین را یک توهم روانی توصیف کرد. با این حال، هویت یهودی را بخشی از خودش میدانست و هیچگاه آن را انکار نکرد.
فروید در ۱۸۸۱ دکترای پزشکی از دانشگاه وین گرفت. بعداً در پاریس زیر نظر شارکو آموزش دید. به تدریج از کار بالینی عصبشناسی به روانکاوی روی آورد.
از نظر تخصص پزشکی، روانپزشک و عصبشناس بود. اما خودش در مصاحبهٔ ۱۹۳۸ با بیبیسی گفت که روانکاوی بخشی از روانشناسی است و خودش را یک روانشناس میدانست. دقیقترین توصیف این است که او بنیانگذار مکتب روانکاوی کلاسیک بود که هم در روانپزشکی و هم در روانشناسی تأثیر گذاشت.
فروید اولین کسی بود که یک چارچوب منسجم برای فهم و درمان اختلالات روانی از طریق گفتار ارائه داد. پیش از فروید، بیشتر بیماران روانی را با روشهای فیزیکی درمان میکردند یا اصلاً درمان نمیشدند. فروید این تصویر را تغییر داد.
برخی بله، برخی نه، و بسیاری نیاز به تصحیح دارند. نظریهٔ ناهشیار و اهمیت تجربیات اولیه پشتیبانی تجربی دارند. مکانیزمهای دفاعی با تعریفهای روزآمد کاربرد بالینی دارند. اما جزئیات نظریهٔ جنسی-روانی مراحل رشد و کمپلکس ادیپ به شکل دقیق فرویدی شواهد تجربی کافی ندارند.




سپاس از نوشتهای که منتشر کردی سوشیانت
خیلی خوب بود 🙂
خواهش پارسا جان
سلام
میخام بیشتر کتاباشو بخرم، باید از کجا و با قیمت مناسب تهیه کنم؟
از سایت ما خریداری کنید
اقای سوشیانت سلاام
من چیزهای دیگه ی درمورد کاناپه اقای فروید شنیده بودم…..میخام بدونم تا چه واقعیت داره؟
چه چیزهایی؟
عالی بود نمیدونستم اتانازی روش اجرا شده
و این ک بهترین روان شناس تاریخه بدون شک
بسیار عالی بود
متشکرم
با گذشت حدود یک قرن از تولد روانتحلیل گری، هنوز سایه ی آن بر سر رویکردهای مختلف رواندرمانی سنگینی می کند و رواندرمانی علی رغم تمایل برخی به بی اعتنایی به مفاهیم فریدی نتوانسته خود را از زیر یوغ مفاهیم عمیق روانتحلیل گری برهاند.
سلام آقای زوارزاده ممنون از سایت خوبتون.
میخواستم بدونم چطور میتونم کتاب تفسیر خواب فروید رو از سایت شما بخرم و قیمتش چقدر هست؟
با ما تماس بگیرید
باسلام من نظریه فروید را در باره محبت مادر وآن دومیمونی که یکی مصنوعی ویکی واقعی و بچه میمونی که از شیر مصنوعی میخورد ودر دامن مادر واقعی با اینکه مادر خودش نبود آرام میگرفت
ممنون از این مطلب کاربردی